دل در غم عاشقانه پوسید از من
اشک آمدو خنده را بشویید از من
قحطی وفا بلا شد آمد به سرم
دریا دریا ترانه خشکید از من
عشق آمد و یاس در برم کرد برفت
یک باغ ترانه پر پرم کرد برفت
بیمار جفاخانه ی قلبش بودم
یار آمد و خاک بر سرم کرد برفت
تا آنکه ترا عهد وقسم گم گشته
خورشید به آسمان غم گم گشته
از شب نی و از غبار نی، از دوریت
دیدار تو هرچه بیش و کم، گم گشته
یک لحظه یی ترس از خدایت نکدیی
ای عهد شکن کدام جفایت نکدیی؟
من چشمرهم هنوز، حیرانی چیست؟
جانم بکنی آنچه به مایت نکدیی