|
پناه |
نامت قسم، به نام تو تنها گریسته ام زیبای من برای تو زیبا گریسته ام
با سوز و ساز قرصک و سنگردی وفا یک دره را ترانه ای دریا گریسته ام
با ماه با همیشه گی شام بیتویی خونین تر از غروب مطلا گریسته ام
در انتظار آتیه ایی ناشناخته با درد های ثابت دنیا گریسته ام
از تیغ کینه های تو با مرگ ناتمام شیدا تر از صلیب مسیحا گریسته ام [ چهارشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ٦:٤۸ ق.ظ ] [ پناه ]
تو بودی زمان روشنای خرامت تو بودی قلم بوسه مینوشت و شاعر تو بودی تپیدن بود و باغ و باران تو بودی رهایی ز غمها ز شبها تو بودی و دل معبدی از خیالت تو بودی چراغ تلالو، تمنا توبودی چه عطری، بهار دل آسا ... و تو رفته یی مرگ را زنده ام من [ دوشنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:۱۱ ب.ظ ] [ پناه ]
دلکم داغ دارد داغ دارد همو شبهای مهتابی کجا شد کتی غمها به خونسردی نمیشه
[ دوشنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:۳۳ ق.ظ ] [ پناه ]
مرا دل میشوی گاهی مرا بیگانه میخوانی گهی بال کبوتر گه مرا زولانه میخوانی
نگاه حسرتم را یک نگاهی آفتابی کن چه ام از ابر باور تا غروب افسانه میخوانی؟
نمی آید صدای از بر و دوشی تمنایت گلم کر گشته ام یا اینکه خاموشانه میخوانی؟
مرا در ازدحام چشم هایت ذره ی بشمار اگر چه سایه های التماسم را نه میخوانی
حسود چشم مردم میشوم آنگه که لیلایی غزل های مرا بر مردم بیگانه میخوانی
[ سهشنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:۱٦ ب.ظ ] [ پناه ]
I got out of bed At noon I lay down طور دیگر
صبحانه خوردم، شیرین،شفتالوی رسیده، من سگ را به تپه چاشت را براحتی [ چهارشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ٧:۳٢ ق.ظ ] [ پناه ]
هرچند با تو آشنایی بود حیرانی با رفتنت دست از سر من بر نمی داری یک زندگی از چشم هایت داستان دارم یک زندگی بخت بدم را مانده نفرینم از تو هنوز هم گله ها الهام میگیرند از تو خدا شاهد تمنا هم ندارم هیچ دردت بخیر! با رفتنت تنها نه ایم هرگز [ پنجشنبه ۱٢ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٢۸ ق.ظ ] [ پناه ]
دنیا همه گی چراغ، دنیا همه کور دیدم غم بیشمار دیدم ای یار امشب که به دیده گور تن میخندد تا دل غم عاشقانه اش میگیرد
[ جمعه ٦ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:۱٥ ق.ظ ] [ پناه ]
چه شد که صبح خدا بودی و ضیا خودکت کدام کینه ای تان آسمان پوشیده چه شد سرایش سنگردیهات، شیرینم! سکوت نام ترا از گلوم میگیرد گلم یگانه بودی، کاش کاش میماندی! نشد که درد مرا هوشدار میدادی نه مرگ میرسدم نی به زنده میمانم [ یکشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٥٧ ب.ظ ] [ پناه ]
تا که از طاق نگاه تو صواب افتاده آه! صد عقده سیاهیست کی اش بگشاید اشک تا روی لب همبازی آه میگردد شعر خاموش اگر میشود و میمیرد من و این دهکده ی سوخته و ویرانه دسته دسته سفریی های تمنا بگذشت روز مرگم که دوچشمان تو باران گیرد [ چهارشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٠ ] [ ۱:٢٤ ق.ظ ] [ پناه ]
همیتو غم سر غم مانده بر من
همیتو آسمانم سایه افتاد
[ شنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٠۸ ق.ظ ] [ پناه ]
درد بس بی نهایتم، آری او بچنگال کینه هاش اسیر صبح چشماش تا رقیبم شد چشمایش که تا کتابم شد [ یکشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٢٠ ب.ظ ] [ پناه ]
هر گوشه به هر کوچه و بازار غم توست هان هرچه مرا حافظه در حافظه مانده در من غزلی نیست که بیدرد تو باشد در زمزمه ای برفی این شهر ک قطبی یک مژده نوازش زنگاهت نفرامد افتاده زپا رخش تمنای تو زخمی جانم غمتان از غم دنیام کشیده آری بخدا گله ندارم، مگم افسوس!
[ یکشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٠٢ ق.ظ ] [ پناه ]
انعکاس خموش فریادی، میدمد از گلوی گریه و آه آتشی از جهنم حسرت، چنگ هایش بدل فرو برده هر طرف دیده دیده میجویم، هر طرف سایه سایه بنشسته من و دیوانه گی قدسی عشق، هیزمی آتش جفا گشتیم هرچه از خاک یاس برجستیم، هرچه پا خیزتر شدیم شکست آرزو هم سیاهی میخواهد ، بسکه شب آمده نصیب شده رفته از آسمان باور من، آنسوی شام هام خوابیده [ یکشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٥٤ ق.ظ ] [ پناه ]
گلوی خاموش غمناله های افزونم چگونه ات بسرایم که هنوز مثل همیش نبود قسمت اگر تک گل گریبانت اگرچه گوشه ی تنهایی است، میدانم! هنوز یاد تو الهام شاعرانه ای من ....
[ سهشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩٠ ] [ ٩:٢٠ ب.ظ ] [ پناه ]
آفتاب گذر امیدم ، آنسوی یاس فرو افتاده باز از روشنی چشمانش، ابر آوازه ای شب می آید شب شبی های مرا میرقصند، مردم دیده ی مرجانی او باز غمنامه شب میگرید، باز افسانه ای غمهای دراز میروم زین همه دلسردی ها، آنسوی خاموش سرمای وجود
[ شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:۳٤ ب.ظ ] [ پناه ]
بیتوی میزند هر دیده به چشمم نشتر آفتاب هیچ ز چشمان تو پیغام نداد شام با یاد غروب نگه ات داشت گله مینویسم بتو اما تو به کافر گیری مینویسم به سیاهی ز سیاه بختی ها هیچ در زیر لبت نام مرا میگیری؟ هیچ مثلیکه دگر جا نماندست یادم [ پنجشنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٤٩ ق.ظ ] [ پناه ]
[ دوشنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩٠ ] [ ۱:٠٦ ب.ظ ] [ پناه ]
نمیپرسی چتو حیرانم از تو همیتو از جدای بیقرارم غمت گرد دلم زنجیر گشته غمکهایت دلم را کفته کفته
[ شنبه ۱۳ فروردین ۱۳٩٠ ] [ ٥:٠٦ ب.ظ ] [ پناه ]
تو نیستی و غمت میکند قلم دلکم نگفت هیچ همی در گرفته عقل، که هوشدار! نگفت هیچ که بی توش زندگانی نیست! نگفت هیچ که امید هام میسوزند زمین کشت کدام کینه ای تو گشت دلم فرار کرده تمامی آرزو ها یم [ شنبه ٦ فروردین ۱۳٩٠ ] [ ٥:٤۱ ب.ظ ] [ پناه ]
.............. چه شد غزل، غزل عشق ناب از ما بود چه شد بدیهه ای بوس و غزل، سرود نیاز فسانه های شبان ترانه و یاری چه شد خلاصه شدن های خواب ها با تو ستمگران بلا خوی بخت و هستی را چه شد که هیچ ترا وقت یک سلام نماند [ شنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:٠۳ ب.ظ ] [ پناه ]
|
|