قالب وبلاگ  

پناه

سینه تاریک، غزل بیخانه
عشق زین حادثه ها دیوانه

آسمان یک شب آه پیچ سکوت
آفتاب یک غزل بیگانه

یاس هر کوچه همیرقصد ناز
آرزو یک شل در زولانه

یار آنسویی تغافل حالی
من واین درد و غم بی چانه

چشمهایش، غزلی، لبخندی
میسرودم همه اش شکرانه

حال تا خاطره ها میگریم
حالیا این غم و من افسانه

عشق آن شربت تلخ ! های افسوس
خشک و خالیست دگر پیمانه
 
من واین زمزمه های سوخته
کیست آتش شدگان میخوانه ؟

.....

الوداع یار ، الوداع هستی
الوداع آرزوی فرزانه

مردنم حتمی ، خوی او اینست
که به مرده دعا نمیخوانه...

 

[ چهارشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ۸:٢۸ ‎ق.ظ ] [ پناه ]

چه کشنده است چه پوچ است چه حرف زهری
چقدر تلخ، عذاب است، وداع با تو پری

الوداع هرقدر آهسته شود سختر است
بد تر  از این ز عرب نامده بر لفظ دری

غفلتت آنقدری شد که توانم فرسود
غیر غم نیست مرا بهره ز این پا و سری

گفته بودم نکند صبر مرابستاند!
آخرش کار خودش کرد همی بی نظری

سینه یی کیست که عرق های تنت میبارد؟
خانه یی کیست که چشمان تو دارد سحری؟

فصل سرما بغلی های جدای اما
سمت من آمده ویرانی و صد دربدری

چه کنم بودن بیهوده یی امید ترا
ای که خود گرمی آغوش طماع دگری

....
 
وقت آنست ، کلاه پیش نظر ری بزنیم
که ابله گی ازچه کسی بود کی کرداست خری؟

[ یکشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ ] [ پناه ]

دل در غم عاشقانه پوسید از من
اشک آمدو خنده را بشویید از من
قحطی وفا بلا شد آمد به سرم
دریا دریا ترانه خشکید از من

عشق آمد و یاس در برم کرد برفت
یک باغ ترانه پر پرم کرد برفت
بیمار جفاخانه ی قلبش بودم
یار آمد و خاک بر سرم کرد برفت

تا آنکه ترا عهد وقسم گم گشته
خورشید به آسمان غم گم گشته
از شب نی و از غبار نی، از دوریت
دیدار تو هرچه  بیش و کم، گم گشته

یک لحظه یی ترس از خدایت نکدیی
ای عهد شکن کدام جفایت نکدیی؟
من چشمرهم هنوز، حیرانی چیست؟
جانم بکنی آنچه به مایت نکدیی

[ شنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ ] [ پناه ]

چه شد که درد و غم انباشت ای دوست
که هوایت تال و سرگم داشت ای دوست
چه شد فصل سرود عاشقانه 
که شعر عطر لبت می کاشت ای دوست

 
نشد از درد و از دوریی  برایم
مگر با بیتوی از پا درآیم
صدایم را دگر راهی نمانده
که شعر آرزوهایت  سرایم

به حدی سوی تان راهی نمانده
که امیدم را پری کاهی نمانده
گلویی گفتنت آتش گرفته
خیالت را بجز آهی نمانده

شب تاریک و بی استاره از من
غمهای تازه یی بی چاره از من
یک هستی حسرتم مشغول مانده
یک هستی آرزو بیکاره از من

 

 

[ یکشنبه ٦ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ ] [ پناه ]

هوایت تا به امواج  تحسر میشود مضمون
غمان  تشنه میخواهند هرچشم خیزه یی آمون

چنان بخت سیاه پیچیده چشم صبحدم را که
غروب آرزو میخیزد از مشرق بدامن خون

ترا ای  آرزویی آزموده انس کی گیرم
دلم عادت به حسرت کرده، دیگر یک جهان ممنون!

چرا از درد حرمانش رهای نیست ؟ حیرانم!
کشیدم هرچه از دلخانه ارمانش  همه بیرون

به صحرا تازه خواهم ساخت رنگ خون هجران را
من و مرگ جدایی ، داستان کهنه یی مجنون

برای سوختن از  بیکسی  تنها نمیمانم
دگر که میکشم آه غمش  با دودی از افیون

و...

چنان نغزاست یار من که حتی گریه از دردش
چو ابیات بلند شعر، اجرا میشود موزون

[ شنبه ٥ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ٩:۳٢ ‎ق.ظ ] [ پناه ]

دردیم آنقدر که دوایی نماندمان
از درد هیچ راه جدایی نماندمان

شادی مگر ز چهره یی ما رو گرفته است
از بسکه که غیر گریه ادایی نماندمان

شاید که بعد مرگ رسد مژده یی قرار
در زندگی که هیچ دعایی نماندمان

عمری به ناله سار هوایش گذشت، حیف!
افسوس تر کنون که صدایی نماندمان

تا چند چشمراهی و تا چند آرزو
از دوست یک نظر که صلایی نماندمان

معبود مان ز عبادت بسیار خسته شد
ای دل بسوز چونکه خدایی نماندمان

سوغات  آرزوی من از لطف ها تهیست
از دست یار مهر وفایی نماندمان

[ جمعه ٤ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ ] [ پناه ]

همیشه شعر دلم را بهانه  بودی و استی
گلم عنایت خوب ترانه بودی و استی

به آسمان بلند دعا و خواستنی هام
تک انعکاسی نوری زمانه  بودی و استی

و یا به گستره یی آرزوم رویش خورشید
مراد را سحر عاشقانه بودی و استی

به هر نفس اگرت جان سروده ام عجبم نیست
که نبض هستی منرا تکانه بودی و استی

برای چیست گلم رشک بردن تو به هر کس
خدایی قلب منی و یگانه بودی و استی

بیا و عطر بریزان، غم طبیعت مارا
گلم نوازش سبز کرانه بودی و استی

مرا که  بیتویی و بیکسیست  اسطوره
غم بلند مرا هم فسانه بودی و استی 

 

 

[ پنجشنبه ۳ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ٩:۳٤ ‎ق.ظ ] [ پناه ]
.: Weblog Themes By Panaah :.

درباره وبلاگ


نويسندگان

لینک های مفید

موضوعات وب

 

لینک های مفید

امکانات وب