|
پناه |
سینه تاریک، غزل بیخانه آسمان یک شب آه پیچ سکوت یاس هر کوچه همیرقصد ناز یار آنسویی تغافل حالی چشمهایش، غزلی، لبخندی حال تا خاطره ها میگریم عشق آن شربت تلخ ! های افسوس ..... الوداع یار ، الوداع هستی مردنم حتمی ، خوی او اینست
[ چهارشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ۸:٢۸ ق.ظ ] [ پناه ]
چه کشنده است چه پوچ است چه حرف زهری الوداع هرقدر آهسته شود سختر است غفلتت آنقدری شد که توانم فرسود گفته بودم نکند صبر مرابستاند! سینه یی کیست که عرق های تنت میبارد؟ فصل سرما بغلی های جدای اما چه کنم بودن بیهوده یی امید ترا .... [ یکشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:۱٢ ب.ظ ] [ پناه ]
دل در غم عاشقانه پوسید از من عشق آمد و یاس در برم کرد برفت تا آنکه ترا عهد وقسم گم گشته یک لحظه یی ترس از خدایت نکدیی [ شنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:۱۳ ق.ظ ] [ پناه ]
چه شد که درد و غم انباشت ای دوست به حدی سوی تان راهی نمانده شب تاریک و بی استاره از من
[ یکشنبه ٦ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٢٦ ق.ظ ] [ پناه ]
هوایت تا به امواج تحسر میشود مضمون چنان بخت سیاه پیچیده چشم صبحدم را که ترا ای آرزویی آزموده انس کی گیرم چرا از درد حرمانش رهای نیست ؟ حیرانم! به صحرا تازه خواهم ساخت رنگ خون هجران را برای سوختن از بیکسی تنها نمیمانم و... چنان نغزاست یار من که حتی گریه از دردش [ شنبه ٥ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ٩:۳٢ ق.ظ ] [ پناه ]
دردیم آنقدر که دوایی نماندمان شادی مگر ز چهره یی ما رو گرفته است شاید که بعد مرگ رسد مژده یی قرار عمری به ناله سار هوایش گذشت، حیف! تا چند چشمراهی و تا چند آرزو معبود مان ز عبادت بسیار خسته شد سوغات آرزوی من از لطف ها تهیست [ جمعه ٤ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:۳۳ ق.ظ ] [ پناه ]
همیشه شعر دلم را بهانه بودی و استی به آسمان بلند دعا و خواستنی هام و یا به گستره یی آرزوم رویش خورشید به هر نفس اگرت جان سروده ام عجبم نیست برای چیست گلم رشک بردن تو به هر کس بیا و عطر بریزان، غم طبیعت مارا مرا که بیتویی و بیکسیست اسطوره
[ پنجشنبه ۳ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ٩:۳٤ ق.ظ ] [ پناه ]
|
|