|
پناه |
یک آفتاب رفتی ، صد شام تار ماندم چشم تو بیقراری آموخت جان و دل را قانون کینه یی تان کی بیگناه شناسد تا چند نا امیدی چشم مرا بیگیرد؟ هی تازه کن هوایی فصل گرفته ام را شعر مرا صدا کن از پشت عقده ای غم [ جمعه ٢۸ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ۸:٢٩ ق.ظ ] [ پناه ]
ترا که زمزمه یی ناشنوده مایوس است چه گویمت که دگر باره آیی تسکینم به نا باوری ات قد نمیکند هوشم به انتظار به این بیکسی به این شبها دوباره سایه گرفته است بیتوی هایم هوا هوای تمنا چقدر دلگیر است [ پنجشنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ۸:٤٩ ق.ظ ] [ پناه ]
نامت قسم، به نام تو تنها گریسته ام زیبای من برای تو زیبا گریسته ام
با سوز و ساز قرصک و سنگردی وفا یک دره را ترانه ای دریا گریسته ام
با ماه با همیشه گی شام بیتویی خونین تر از غروب مطلا گریسته ام
در انتظار آتیه ایی ناشناخته با درد های ثابت دنیا گریسته ام
از تیغ کینه های تو با مرگ ناتمام شیدا تر از صلیب مسیحا گریسته ام [ چهارشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ٦:٤۸ ق.ظ ] [ پناه ]
تو بودی زمان روشنای خرامت تو بودی قلم بوسه مینوشت و شاعر تو بودی تپیدن بود و باغ و باران تو بودی رهایی ز غمها ز شبها تو بودی و دل معبدی از خیالت تو بودی چراغ تلالو، تمنا توبودی چه عطری، بهار دل آسا ... و تو رفته یی مرگ را زنده ام من [ دوشنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:۱۱ ب.ظ ] [ پناه ]
دلکم داغ دارد داغ دارد همو شبهای مهتابی کجا شد کتی غمها به خونسردی نمیشه
[ دوشنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:۳۳ ق.ظ ] [ پناه ]
|
|