قالب وبلاگ  

پناه

یک  آفتاب رفتی ، صد شام تار ماندم
بی انتظار رفتی، صد انتظار ماندم

چشم تو بیقراری آموخت جان و دل را
رفتی چه موجبی را من بیقرار ماندم
 
این عمر شاید از من جز بیتوی نخواهد
امسال هم به درد پیرار و پار ماندم

قانون کینه یی تان  کی بیگناه شناسد
هر چند بیگناهم  محکوم دار ماندم

تا چند نا امیدی چشم مرا بیگیرد؟
چیزی بگو بمیرم ، ناچار چار ماندم
 
گویند پشت هر شب روزی رسد ندانم
یک دست روزگاریست، هی شام تار ماندم

هی تازه کن هوایی فصل گرفته ام را
کز قحطی تبسم چون خشک خار  ماندم

شعر مرا صدا کن از پشت عقده ای غم
ای یار مهربانی، کز طبع زار ماندم

[ جمعه ٢۸ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ۸:٢٩ ‎ق.ظ ] [ پناه ]

ترا که زمزمه یی ناشنوده مایوس است
چه گویمت که غزل تا سرده مایوس است

چه گویمت که دگر باره آیی تسکینم
به خواهشی  که همه ات آزموده مایوس است

به نا باوری ات قد نمیکند هوشم
دلی که غم سر غم سوده سوده مایوس است

به انتظار به این بیکسی به این شبها
و این زمانه که در غم غنوده مایوس است

دوباره سایه گرفته است بیتوی هایم
ز درد من  خط طومار و هوده مایوس است

هوا هوای تمنا چقدر دلگیر است
تراست هرچه اگر هست ، بوده، مایوس است

[ پنجشنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ۸:٤٩ ‎ق.ظ ] [ پناه ]

 

نامت قسم، به نام تو تنها گریسته ام

زیبای من برای تو زیبا گریسته ام

 

با سوز و ساز قرصک و سنگردی وفا

یک دره را ترانه ای دریا گریسته ام

 

با ماه  با همیشه گی  شام بیتویی

خونین تر از غروب مطلا گریسته ام

  

در انتظار آتیه ایی ناشناخته

با درد های ثابت دنیا گریسته ام

 

از تیغ کینه های تو با مرگ ناتمام

شیدا تر از صلیب مسیحا گریسته ام 

[ چهارشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ٦:٤۸ ‎ق.ظ ] [ پناه ]

تو بودی زمان روشنای  خرامت
و ستاره مینوشت شب را بنامت

تو بودی قلم بوسه مینوشت و شاعر
سخن سجده میبرد سمت کلامت

تو بودی تپیدن بود و باغ و باران
غزل سبزیی داشت فصل پیامت

تو بودی رهایی ز غمها ز شبها
سحر میخرامید از پشت بامت

تو بودی و دل معبدی از خیالت
و هر نبض خنیاگر احتشامت

تو بودی چراغ تلالو، تمنا
چه شبها چه ظلمت که میگشت رامت

توبودی  چه عطری،  بهار دل آسا
من و هستی رویشم از مشامت

...

و تو رفته یی مرگ را زنده ام من
گلم عمر بی مات بادا حرامت

[ دوشنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ ] [ پناه ]

دلکم داغ دارد داغ دارد
بهاری تر یکی گلباغ دارد
بهاری تر غمهای تازه تازه
چتو ‌ای غم زمین چاغ دارد

همو شبهای مهتابی کجا شد
همو یاری و بیخوابی کجا شد
ز گلباغ کلامت میشگفتم
همو ترکیب بیتابی کجا شد؟

کتی غمها به خونسردی نمیشه
بدون درد و رنگ زردی نمیشه
همی  صبر و قرار بیکسی کو
که دلداری گلم فردی نمیشه

 

[ دوشنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ ] [ پناه ]
.: Weblog Themes By Panaah :.

درباره وبلاگ


نويسندگان

لینک های مفید

موضوعات وب

 

لینک های مفید

امکانات وب