|
پناه |
مرا دل میشوی گاهی مرا بیگانه میخوانی گهی بال کبوتر گه مرا زولانه میخوانی
نگاه حسرتم را یک نگاهی آفتابی کن چه ام از ابر باور تا غروب افسانه میخوانی؟
نمی آید صدای از بر و دوشی تمنایت گلم کر گشته ام یا اینکه خاموشانه میخوانی؟
مرا در ازدحام چشم هایت ذره ی بشمار اگر چه سایه های التماسم را نه میخوانی
حسود چشم مردم میشوم آنگه که لیلایی غزل های مرا بر مردم بیگانه میخوانی
[ سهشنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:۱٦ ب.ظ ] [ پناه ]
I got out of bed At noon I lay down طور دیگر
صبحانه خوردم، شیرین،شفتالوی رسیده، من سگ را به تپه چاشت را براحتی [ چهارشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ٧:۳٢ ق.ظ ] [ پناه ]
هرچند با تو آشنایی بود حیرانی با رفتنت دست از سر من بر نمی داری یک زندگی از چشم هایت داستان دارم یک زندگی بخت بدم را مانده نفرینم از تو هنوز هم گله ها الهام میگیرند از تو خدا شاهد تمنا هم ندارم هیچ دردت بخیر! با رفتنت تنها نه ایم هرگز [ پنجشنبه ۱٢ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٢۸ ق.ظ ] [ پناه ]
دنیا همه گی چراغ، دنیا همه کور دیدم غم بیشمار دیدم ای یار امشب که به دیده گور تن میخندد تا دل غم عاشقانه اش میگیرد
[ جمعه ٦ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:۱٥ ق.ظ ] [ پناه ]
|
|