قالب وبلاگ  

پناه

چه شد که صبح خدا بودی و ضیا خودکت
گلم به باور شب مانده یی کجا خودکت؟

کدام کینه ای تان آسمان پوشیده
چه شد سپیده دمی های مات با خودکت؟

چه شد سرایش سنگردیهات، شیرینم!
که جوره خوان وفا بودی و  وفا خودکت

سکوت نام ترا از گلوم میگیرد
دگر که کینه سر کینه ای به ما خودکت
  
غم است  قلب مرا  قوغ قوغ میسوزد
و میوزی به تن آتشم  هوا خودکت

گلم یگانه بودی، کاش کاش میماندی!
مرا برای پرستیدن و رجا  خودکت

نشد که درد مرا هوشدار  میدادی
به نسخه ی که نویسی مرا دوا خودکت

نه مرگ میرسدم نی به زنده میمانم
مگوی از من و حالم همی چرا خودکت!

[ یکشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ ] [ پناه ]

تا که از طاق نگاه  تو صواب افتاده
سحرم باز به چنگال سحاب افتاده

آه! صد عقده سیاهیست کی اش بگشاید
کینه تا گرد نگاهت چو  طناب  افتاده

اشک تا روی لب همبازی آه میگردد
خون عشقیست بگویی ز  کباب افتاده

شعر خاموش اگر میشود و میمیرد
آنقدر ها که ز چشمان جناب افتاده

من و این دهکده ی سوخته و ویرانه
من و مایست که هر  گوشه خراب افتاده

دسته دسته سفریی های تمنا بگذشت
من و درمانده گی، از پشت رکاب افتاده

روز مرگم که دوچشمان تو باران گیرد
شک زکاتیست که واجب به نصاب افتاده

[ چهارشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٠ ] [ ۱:٢٤ ‎ق.ظ ] [ پناه ]

همیتو غم سر غم مانده بر من
جدای های پیهم مانده بر من
برای دیدن صد نامرادی
همی چشمان پر نم مانده بر من


تو رفتی همدمی را درد مانده
جدای هرچه غم آورد، مانده
به یخبست امید بی بس من
زمستان چله های سرد مانده


همیتو بیکسی هارا اسیرم
که دیگر با رخ آیینه خیرم
تسلایم  همی عکس تو باشه
کدام شب گر به تنهای بمیرم

همیتو آسمانم سایه افتاد
که گوی صبحهایم گشته برباد
تمام آرزویم کور کرده
همی غم تاکه چشمش  بر من افتاد

 

[ شنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ ] [ پناه ]

درد بس بی نهایتم، آری
دیده ای پر شکایتم، آری
هرچه بربادی است از من شد
غم چندین روایتم، آری

او بچنگال کینه هاش اسیر
من پر و بال آرزوی هژیر
من و درد همیشه توهیمی
او و بیهوده شک همیشه پذیر

صبح چشماش تا رقیبم شد
همه شب باره گی نصیبم شد
بسکه از آرزوش نامیدم
یاس غمخوار تر قریبم شد

چشمایش که تا کتابم شد
درد هر صفحه چشمآبم شد
رفته رفته چراغ تاریکی
صبح تجلیل آفتابم شد

[ یکشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ ] [ پناه ]

هر گوشه به هر کوچه و بازار غم توست
آنیکه  که مرا میکشد ای یار غم توست

هان هرچه مرا حافظه در حافظه مانده
تکرار به تکراری بسیار غم توست

در من غزلی نیست که بیدرد تو باشد
تا قافیه ای تنگ دل آزار غم توست

در زمزمه ای  برفی این شهر ک قطبی
تا نغمه ی بیگانه ای گیتار غم توست

یک مژده نوازش زنگاهت نفرامد
شب پرده ای تاریکی بسیار غم توست

افتاده زپا رخش تمنای تو زخمی
شهنامه ای شه یاس جهان خوار غم توست

جانم  غمتان  از غم دنیام کشیده
آخرهمه مقصود دل زار غم توست

آری بخدا  گله ندارم، مگم افسوس!
بم گردنک بی گنه ام دار غم تو ست

 

[ یکشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ ] [ پناه ]

انعکاس خموش فریادی، میدمد از گلوی گریه و آه
سایه ای از سیاهی های عمیق، کرده صبح کوچه های عمر سیاه

آتشی از جهنم حسرت، چنگ هایش بدل فرو برده
دود صد انفجار میخیزد، از دلم آرزو در آورده

هر طرف دیده دیده میجویم، هر طرف سایه سایه بنشسته
آسمان زخمی غروب سیاه،بال پرواز ماه بشکسته

من و دیوانه گی قدسی عشق، هیزمی آتش جفا گشتیم
چشم امید مان بهشتی بود، دوزخ افتاده ای وفا گشتیم

هرچه از خاک یاس برجستیم، هرچه پا خیزتر شدیم شکست
دست  های امید هم چیزی، جز خدا حافظی نداشت نه گشت

آرزو هم سیاهی میخواهد ، بسکه شب آمده نصیب شده
آفتاب مرا چه میپرسید، دیگر از صبح من غریب شده

رفته از آسمان باور من، آنسوی شام هام خوابیده
گاه گاهی اگر چه می آید، لای شک سایه هست پیچیده ...

[ یکشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ ] [ پناه ]

گلوی خاموش غمناله های افزونم
چگونه ات بسرایم که بیتو دلخونم

چگونه ات بسرایم که هنوز مثل همیش
به عاشقانه گی چشمهات مجنونم

نبود قسمت اگر  تک گل گریبانت
کنار خاطره ات  تا به مرگ گلگونم

اگرچه گوشه ی تنهایی است، میدانم!
ولی بنام  تو تا زندگیست، مرهونم
 
حروف نام تو هر نبض هر نفس گفتن
مراد پشت مراد  شماست مضمونم

هنوز یاد تو الهام شاعرانه ای من
هنوز شعر ترا عاشقانه موزونم

....
  
ترا که مهر و وفای منت نمیفارید
چگونه شد که من از کینه هات بیرونم؟

 

[ سه‌شنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩٠ ] [ ٩:٢٠ ‎ب.ظ ] [ پناه ]


خواب از چشم ترم میشوید، یاد مهتابی چشمان نکوش
باز  آهسته غزل میگرید، قصه ها آنطرف شهر خموش

آفتاب گذر امیدم ، آنسوی یاس فرو افتاده
باز با فاجعه شب میماند، بار تنهای و خمیازه بدوش

باز از روشنی چشمانش، ابر آوازه ای  شب می آید
قد خونی غروب است بلند، بانگ پی در پی اندوه بخروش

شب شبی های مرا میرقصند، مردم دیده ی مرجانی او
من وصبح های غمش میخوانیم، های! آهنگ جدایی،غمجوش

باز غمنامه شب میگرید، باز افسانه ای غمهای دراز
بازصدخاطره میماند و من، حسرت دینه ای چشمان نکوش

میروم زین همه دلسردی ها، آنسوی خاموش سرمای وجود
رفته رفته من وغم دانستیم، نیست فریادمرا گوش نیوش

 

 

[ شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ ] [ پناه ]
.: Weblog Themes By Panaah :.

درباره وبلاگ


نويسندگان

لینک های مفید

موضوعات وب

 

لینک های مفید

امکانات وب