|
پناه |
رفتی و درد و بلا ماند همی جان پناه بخت برگشته ای من، باز به دورت دارد باز هم این من و شبهای زمستان دراز امکرد قسمت تنهایی و غم دوش بدوش مثل چشمان تو بگذار که معتاد شوم پیش روی تو ز داغ تو غزلها میگفت قصد من ارچه که هم نیست ترا بد گفتن [ شنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٩ ] [ ٧:۳٤ ب.ظ ] [ پناه ]
ساعتی رقص چشمهایت و من، ساعتی را گریسته ام با تو ساعتی بی ترانه میگریم، ساعتی خفه میکنم غم تو نازنینم خیال های خودت، آسمان صاف میکند بر من چشم میپوشم از جهان شبم، تا به خورشید چشمهات رسم گل غم بی خزان نمی رویید، یاس باید که آب و تاب دهد صد کرت عذرنامه از من بود، امکرت نوبتی نامه ی توست مثل امید هایی از تو شدن ، مثل من زود می میرد با من [ شنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:٥٥ ب.ظ ] [ پناه ]
برای بیکسی غم یار دارم همی شبها تمامم غم گرفته بگویید آفتاب جنگی ام را بگوییدش زبرف شاخ ناجو
[ شنبه ۸ آبان ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:٥٦ ب.ظ ] [ پناه ]
|
|