|
پناه |
من و ترانه ی اندوه صبح تنهایی غمی گرفته گریبان آرزوهایم فضای سمت دل آسایی ام تمام سیاه دلی تمام گرفتار بغض و ترکیدن امید هات به مایوسی ام خلاصه شدند کیرا فسانه بگویم ز درد های دلم خدا سپرده به سرگرمی ام خیالت ، و
[ شنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٩ ] [ ٤:٤٥ ب.ظ ] [ پناه ]
وقتی از یاد تو بر میگردم همه جا فاصله و تنهاییست همه جا بوی جدای دارد همه جا آب و هوا سرماییست
وقتی تنها ترین خاموشی ، از خیالت غزلی میگردد به دل آسایی تنهای محض، سهم من یاد تو و شیداییست
هق هق تازه قدم میماند، بغض هیهای جدا میخواهد اوج بارانی غمهای دراز، راهوار سفر دریاییست
بیقراری به سرم میچرخد، بینواییی دلم میگرید پلک اندوهم دهن میگشاید، اشکها زمزمه یی لالاییست
اشک آرام نمیگیرد و غم، همدمی های ترا دزدیده کیسه ی شاد تبسم خالی، قوت هر لحظه غمم داراییست
وقتی من از پی معنی امید، بیتویی نامه ز سرمیگشایم یاس هر صفحه به تفهیم منست، که آرزو مدل بی معنایست
من مگر هیچ نمیدانم هیچ، یا که من هیچ نمیخواهم هیچ که پزیرا شوم این تنهایی، که همه تقدیر من این تنهاییست
چه کند یاس امیدم که تویی، چه کند درد که درمان تو شوی ای تو پرورده ی چشمان خدا، از تو بودن چقه استثناییست [ یکشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٩ ] [ ٢:٥٧ ق.ظ ] [ پناه ]
پلک با پلک سر بستن چشمم جنگ است قوی امید مرا قیر غمت پوشیده تبی از بوسه نماندست لبی از خواهش نی به زاری شود آرام و نه از پیر و دعا بغض هرچند دم راه غزل میبندد گریه تابوت تمنای مرا میگرید از تو بگذار همین گله کنم آخر که [ جمعه ۱٦ مهر ۱۳۸٩ ] [ ٢:٢٦ ق.ظ ] [ پناه ]
مرگ آمد و بهانه گریبان من گرفت چون صبحدم، ترانه ی چشم توبود و غم خاموشی دریچه و دیوار شستنیست جانم، سلامتی ز تنم کوچ کرد و رفت ساری تر از سرایت سل بود عاقبت فردا چه غم که قهر خدایی چه میکند ... جانم قسم که بیتو غزل گفتن هم نشد [ سهشنبه ۱۳ مهر ۱۳۸٩ ] [ ۸:٥۳ ب.ظ ] [ پناه ]
دو پلک بسته و باز دریچه ی دامم درود صبح اگر چشم من نمیخواهد فقط نکوهش تکرار درد میدانم چه سالهاست که زهر نفس نصیب من است کدام پنجره پیغام روشنی دارد دروغ زندگی از من چه لاف میخواهد کجاست ساعت پدرود بی بسی هایم
[ یکشنبه ۱۱ مهر ۱۳۸٩ ] [ ٧:٠۱ ب.ظ ] [ پناه ]
شبم، از نامرادی رنگ فردا را نمیبینم تمامم ناله یی دوری که پر پر میشود در باد به تحمیقی که بختم آرزو هارا صفت داده تو از جمع کدامین معجزات ممنوع دهری مگر ز همزاده گان آفتابانی که اینگونه سحر هنگامه ی تابان مضمون نگاه توست چه آلوده است آخر آسمان آمدن هایت [ شنبه ۱٠ مهر ۱۳۸٩ ] [ ٥:۳٩ ب.ظ ] [ پناه ]
یک آسمان سیاهی و یک شام ناتمام یک زخم روی پنجره یک درد پشت بام
میسوزد هر هوا نفسم را بلا بلا هر هر نفس به سوز دگر میشود مقام
چندیست همصدای غزل ساز میشوند آهی چه خودسرانه واشکی چه بی لگام
تا زندگی به خواهش مردن تپیده ام حتی به چشم مرگ شدستم حقیر و خام
لطفی ز بارگاه خدا هم نمیرسد یک دامن از قبول دعا خالی ام مدام
از تو که هرچه بود به فردا به آرزو بنوشته ام به طاقت خورشید و ماه شام
بنوشته ام، برای تو تنها برای تو با اشک و با تبسم هرحس ترا بنام
یک یک به چشمهای تو صبحی ندیده را بنوشته ام به پنجره بنوشته ام ببام
07/09/2010
[ یکشنبه ٤ مهر ۱۳۸٩ ] [ ٦:۳٢ ق.ظ ] [ پناه ]
[ چهارشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:٤٩ ب.ظ ] [ پناه ]
|
|