قالب وبلاگ  

پناه


کدام گوشه ی شب چشم آفتاب نشست
که مانده خشک و تهی چشم، آفتاب پرست

تمام شب به ره انتظار جاری ماند
صدای غصه  دریایی است گریه ی مست

کدام ابر سر راه چشمتان بگرفت
نسیم عطر قدمهای تان کجا بنشست

نگاه آیینه از چشمهام میرنجد
چنانکه از تب چشمانم انعکاس شکست

دلی که سجده به سبحان ، گفتگوی داشت
ترا سرود، مقدس سرود،  هنوز هم هست

چگونه ساز کنم غیر نغمه تان که هرگز
هوای از تو نگفتن دمی  بدل نه نشست

جنون ناله ی از عشق بود و شعر و غزل
مراد این همه نالیدنم نبود نه است

[ سه‌شنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ ] [ پناه ]

وقتیکه دل  بنام تو فریاد میزند
یک زندگی به  سیلی ایراد میزند

یک مشت به بی حیایی بسیار آرزو 
یک ضرب هم به حسرت بدزاد میزند

از عشق از فسانه ی تابوی عاشقی
چیزی نمانده، طعنه  به فرهاد میزند

همواره دست  سرزنشیهاست عشق را
هان هر که پیش پاش بیفتاد میزند

گل برگ ها ی  ازرق  بی آفتاب مرد
پاییز را چه مانده که با باد میزند؟

     
دگر  نمانده فصل توقع، خدای را !
که ‌اردیبهشت شاخه ی  شمشاد میزند

چیزی نمانده جز به دل آسایی مگر
قلبم ترا  به هر نفسش داد میزند

[ دوشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸٩ ] [ ٤:۱٧ ‎ب.ظ ] [ پناه ]

 


فضای درد بلندای داستانه ی من
برای درد نفس میکشد  فسانه ی من
 
زمین غصه ی من آشنای قحطی نیست
ببین طبیعت  بارانی ترانه ی من

مرا و پنجره را هرچه است تاریکیست
تویی که  مانع نوری ز آسمانه ی من

کبوتران ملاقی  شعر چشم تو کو
گرفته شب پره پرواز شاعرانه ی من

به مثل آمدنی بهار میگریم
ببین به تازه گی  زخم عاشقانه ی   من

همیشه لب به لب  ناله های من باشی
خدا کمت نکند یار، ای یگانه ی من!

تو خوب میکنی و هرچه میکنی نوشت
تویی که عزم نفس میشود بهانه ی من

[ دوشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸٩ ] [ ٢:٤٤ ‎ب.ظ ] [ پناه ]

 گلم امشب به آغوش غزل نالیده خواهم ماند
ترا در بیت های جستجو پالیده خواهم ماند

برایت ظلمت تنهایی ام را نوحه میسازم
به آشوب جدایی تا کجا شوریده خواهم ماند

به چشم نامیدم دیدنی هایت نمی آید
مگر در ظلمت آیینه ها باسیده خواهم ماند

به وحشت میشوم ای نازنین از بیم تنهایی
ترا تا چند مهتاب دیگر نادیده خواهم ماند؟

چه رنگی است رنگ بیتویی خاکستری ، گوری
کنار سایه آه جگر شبدیده خواهم ماند


 چه مرگی هست عمر بیتویی قلب عذابی را
که تا روز حضورت در غضب پیچیده خواهم ماند
........

[ پنجشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٩ ] [ ۱:۳۱ ‎ق.ظ ] [ پناه ]

 اگر آهم فضای آبی چشمت بپیچاند
دگر خورشید وماه از صبح و شامت رو بگرداند

صدای زاری غمنامه هایم گر شود جاری
خروش و وحشت توفان دریا را بشرماند

شب و روز از پی آزار من رخصت نمیگیری
مگر تقویم کینت عید و آدینه نمیداند ؟

برای شب که رنگ تازه ی از آرزو گشته
چراغ خاطرم را سعی اندوهت نمیماند


 مرا رو بر درو دیوار زندان است و سد راهی 
غم دریایی ام را نیست عقلی, تا بفهماند

تو وقتی میروی جز مرگ تصویری نمیبینم
کی ام از پنجه های هرزه ی تقدیر برهاند؟

به روز حشر شافعی گناهم میشوی, شاید؟
خدا چون نامه ی اعمالم از چشم تو میخواند

[ پنجشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ ] [ پناه ]

گلم وقتی که دل دل میدمد آهنگ شیدایی
ز اشک تازه میچینم گلو بند سرودایی

به اشک تازه مجنون ترا دیوانه گی هارا
به نبض هر تپیدن میشوم شعر تمنایی

ترا، هنگامه های داستان دلزنی هارا
ترانه بر لبم آه در جگر چشمان دریایی

هوای الفت روح مسیحایی تو دارد دل
نسیم از خدایی میوزد هردم که میایی

تمامم از تنفس نامه ی نام تو محتاج است
که هوای زندگانی ام شده، نظم دل آسایی

به آهنگی  که از مضمون چشمان تو میخیزد
من و قند و عسل, نغزینه های صبح زیبایی

گلم دیگر هوایت نبض و مفهوم نفس گشته
پلی بین من و هستی, بقا و رمز فردایی
 .....................

[ پنجشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ ] [ پناه ]

 فدات چشم تمنام، نور دیده فدات
فدات روزو شب عمر نارسیده فدات


تویی غزل شده میایی ، در خیالاتم
همین تمامت الهام دل رسیده فدات


تو تازه تازه گل سوری بهار منی
همین بهار همین نو گل دمیده فدات


چو باد بابت هستی مان نفس شده ای
گلم مداومت نبض دلم تپیده فدات


یگانه شوکت نورانیی جهان منی
فدات صورت ماه، چشمه ای سپیده فدات


تویی فسانه ای  مصراع عشق ، سور خیال
همین چکامه ای زیبای برگذیده فدات


 به موجه موجه ای آوای ناقرار قسم
پناه عاشق و  شیدایی خنیده فدات

[ سه‌شنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸٩ ] [ ۱:٤٥ ‎ق.ظ ] [ پناه ]

 غم میگذرد هوای غم میگذرد
شبهای سیاه بیش و کم میگذرد
دیشب که قرین مرگ بودم میگفت
دم میگذرد حدیث غم میگذرد

 رفتم به غم تو الوداعی بکنم
یک گونه اگر شود شجاعی بکنم
تا نیمه ی راه نرفته از پا رفتم
آخر به چه گونه غم  تداعی بکنم؟

 غم آمد و عاشقانه ها را ‌افسرد
الهام لب ترانه ها برهم خورد
تا چشم به چشم آرزو ها بردم
چون خواب گران قسمتم خوابش برد

 من چشمرهم که مرگ آید زودتر
یکباره کند ز غم رهایم آخر
تا زخم به زخم جورهایت بمرم
جانم به قدت ترا ز دردم چه خبر

[ سه‌شنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸٩ ] [ ۱:۳٤ ‎ق.ظ ] [ پناه ]

د ست آورد

 

 

سوختن آنقدرم سوخت که برباد شدم

دودی ازهیمه ی جان گشتم و آزاد شدم

 

شاخه ی بی ثمر بید جنونی بودم

لیلی باغچه را کین همه ایراد شدم

 

زاده ی ناز دل ‌انگیزی صحرا بودم

عقده ی دل شکن گوله ی صیاد شدم

 

قاب آیینه بدستان خودش بود ،مگر!

باز تاب  چه خطا بود که شیاد شدم

 

رفتم از خاطره ها گوشه ی نسیان و سکوت

چند روزی به لبش آمده گر  یاد شدم

 

عمری در حومه ی امید و وفا گم گشتم

دست آورد همین بود که برباد  شدم

 

.......

شب های بی دریچه

 

یک خانه درد و گوشه ی عتاب ماند و من

شب های بی دریچه و مهتاب ماند  و من

 

پیوند ما موازی شب های ما نشست

دردی  میان سینه ی بیتاب ماند و من

 

دستی بروی عاطفه هایم نبرد تا

بغضی  بنام آرزو و خواب ماند و من

 

از صبح انعکاس نگاهش غزل شدم

آنسوی کور چرده ی سیماب ماند و من

 

دیگر شراب هم بدل ما نمیکند

دیگر که نشه نشه ی غم آب ماند و من

.........

 پندار

 

مدتی تا علم عشق تو افراشته بودم

آرزو های تو بر جان و دل انباشته بودم

 

مثل امید تو لبخند نگاهت  عسلی بود

تازه گی غزل بوس تو بنگاشته بودم

 

چشم  خورشیدی میثاق ترا شام جفا کشت

‌ای  که هر صبح خدارا زتو بگماشته بود

 

حاصلم تلخی مهدوم وفا بود زدست ات

من کجا ؟ زهر تمنای ترا کاشته بودم

 

آخرش بر من و بیچاره گی ام رحم تو نامد

من که دل را به قدمهای تو بگذاشته بودم

 

غافل از رسم جفای  تو کجا بود دل من

عاقبت شد به همانگونه  که پنداشته بودم

......

هجوم وسوسه

 

 

کسی نماند که گوید ز درد من آگاهست

کسی نماند که گوید عیادتی  در راهست

 

کسی نماند که با عطر بوسه ی برسد

دگر که هر نفسم باد زندگی افراهست

 

فلق ز باز گشایی صبح ها عاریست

فقط تفنن شب آسمانه را همراهست

 

هجوم وسوسه را ، درد را چه میگویی

همینقدر که خطوط تبسمم کوتاهست

 

همیشه گریه به تصنیف چشمهای من است

همیشه  گی نبود تو شعر خواه و نخواهست

 

صدای آیینه هر انعکاس خاموشیست

ز هرچه دیده خبر میدهد دو پشته سیاهست

 

چه ناخدا که هزاران هزار یافتمش

اگر تفقد چشمان من همین میاهست

.......

غروب سرخ

 

غروب سرخ مینالد ازین جولان ازین گریان

صدای گریه می آید ز چشم ماه ازین  باران

 

غباری از گلوی آسمانم بغض میگیرد

گذارش میدهد از وحشت فریاد، یک توفان

 

خدای میکنند غم ناله های بیکسی در من

برای یاس هایم  میفرستند آیت و   فرمان

 

برای یاس هایم  درد مجنون میشود گویا

یکی زخم تغافل میشود  آن دیگری بهتان

 

درین بیراهه گی هنجار چشمانت نمی یابم
به میدان خدا تنهای تنها مانده ام ای جان

 

سیاهی زهرطرف دلتنگی ام را باز میخواند
نمیدانم کجای خاطراتت را کشم میدان

 

ز قحطی که از بن ریشه هامان مرگ میجوشد
من و جنگل به آتش میکشد خورشید هم باران

........

یک برگ سبزتحفه

 

 

 

آمد چه عاشقانه و رنگ ستم گرفت

یک زندگی ربوده و صد باج هم گرفت

 

آمد طراح تازه ی لبخند من، ولی

چون بغض راه حنجره  بنشست دم گرفت

 

آمد تمام هستی و هستی بخون نشاند

هان هرچه زخم داد مرا متهم گرفت

 

آمد بهار و لاله و باران و آرزو

پاییز گشت خار دمید  و شتم  گرفت

 

یک برگ سبزتحفه گکی از مراد داشت

آمد امید های مرا صد رقم گرفت

 

آمد گلوی ملهم  فریاد ها شکفت

صد هرچه عاشقانه سرودیم  کم گرفت

.......... 

[ دوشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸٩ ] [ ٤:۱٥ ‎ق.ظ ] [ پناه ]

 

 

تا سر به آسمان خیال تو هشته ام

از ابر و از نجابت باران نوشته ام

 

در انتهای صاعقه و آتش درخت

از انتقاع شاخه ی دودی گذشته ام

 

کابوس خواب های عزیز خودم شدم

چنگ سیاه فاجعه را خشته خشته ام

 

چندین هزار مرتبه از راه فاصله

از روبروی مرگ خودم باز گشته ام

 

تا کوچه های مضطرب باد های سرد

بذر تموز گرم صدای تو کشته ام

 

تا قعر بی نهایت گرداب زندگی

گم گشته ام ولی به کنارت نگشته ام

 

گم گشته ام اگر به هزاران هزار گون

هرگز ز جستجوی نگاهت نگشته ام

 

…..

 

دیروز روی آتیه را خط کشیدم و

امروز را برای تو فردا نوشته ام

[ پنجشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ ] [ پناه ]

 

تا دل ز غم وسوسه آزاد کنیم
‌از دینه یی اعتماد ها یاد کنیم
مخروبه ی خاطرات  دلداری را
همدست وفا،  قلعهچه آباد کنیم

......
وقتی که ترانه جوی خون مینالد
دریا دریا دلم جنون مینالد
این گوشه یی چشمراهیت مبهمه تر
دلواپسی هایی بد شگون مینالد.

............

چندانکه به سینه خانه دارد غم تو
هیچم بخدا نمیگزارد غم تو
مانند امید واری  با تو شدن
شاید سر کهنه گی ندارد غم تو

..............

 ماندم غم عاشقانه ماندست و هوات
ماندم ز غم تو ار بمردم به بلات
یک تاج محل از ترانه ر‌ا میماند
غمخانه یی غمنگاریی حسرت مات

............

دل پشت تو آنقدر تپیدن دارد
تا هر نفسی ترا خنیدن  دارد
گیرم که به فال نیک برگشت تو است
چشمی که زدینه شب پریدن دارد

..............

 جانم غم بیتویی گواهی باشد
وان هرچه شنیده یی طراحی باشد
دلبازترک بیا به گپ ها پیچیم
شاید گپک هایی اشتباهی باشد

................

 باشی همه عاشقانه زینت باشد
دنیا همه گی شاهد رحمت باشد
یک باغ نه  یک پنجره نی یک گل نی
دنیا دنیا هوای جنت باشد

..................

[ سه‌شنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸٩ ] [ ۳:۳٥ ‎ب.ظ ] [ پناه ]
.: Weblog Themes By Panaah :.

درباره وبلاگ


نويسندگان

لینک های مفید

موضوعات وب

 

لینک های مفید

امکانات وب