|
پناه |
تمام شب به ره انتظار جاری ماند کدام ابر سر راه چشمتان بگرفت نگاه آیینه از چشمهام میرنجد دلی که سجده به سبحان ، گفتگوی داشت چگونه ساز کنم غیر نغمه تان که هرگز جنون ناله ی از عشق بود و شعر و غزل [ سهشنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:٠٥ ق.ظ ] [ پناه ]
وقتیکه دل بنام تو فریاد میزند یک مشت به بی حیایی بسیار آرزو از عشق از فسانه ی تابوی عاشقی همواره دست سرزنشیهاست عشق را گل برگ ها ی ازرق بی آفتاب مرد چیزی نمانده جز به دل آسایی مگر [ دوشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸٩ ] [ ٤:۱٧ ب.ظ ] [ پناه ]
مرا و پنجره را هرچه است تاریکیست کبوتران ملاقی شعر چشم تو کو به مثل آمدنی بهار میگریم همیشه لب به لب ناله های من باشی تو خوب میکنی و هرچه میکنی نوشت [ دوشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸٩ ] [ ٢:٤٤ ب.ظ ] [ پناه ]
گلم امشب به آغوش غزل نالیده خواهم ماند برایت ظلمت تنهایی ام را نوحه میسازم به چشم نامیدم دیدنی هایت نمی آید به وحشت میشوم ای نازنین از بیم تنهایی چه رنگی است رنگ بیتویی خاکستری ، گوری
[ پنجشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٩ ] [ ۱:۳۱ ق.ظ ] [ پناه ]
اگر آهم فضای آبی چشمت بپیچاند صدای زاری غمنامه هایم گر شود جاری شب و روز از پی آزار من رخصت نمیگیری برای شب که رنگ تازه ی از آرزو گشته
تو وقتی میروی جز مرگ تصویری نمیبینم به روز حشر شافعی گناهم میشوی, شاید؟ [ پنجشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:٥٩ ق.ظ ] [ پناه ]
گلم وقتی که دل دل میدمد آهنگ شیدایی به اشک تازه مجنون ترا دیوانه گی هارا ترا، هنگامه های داستان دلزنی هارا هوای الفت روح مسیحایی تو دارد دل تمامم از تنفس نامه ی نام تو محتاج است به آهنگی که از مضمون چشمان تو میخیزد گلم دیگر هوایت نبض و مفهوم نفس گشته [ پنجشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:٥۱ ق.ظ ] [ پناه ]
فدات چشم تمنام، نور دیده فدات
[ سهشنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸٩ ] [ ۱:٤٥ ق.ظ ] [ پناه ]
غم میگذرد هوای غم میگذرد رفتم به غم تو الوداعی بکنم غم آمد و عاشقانه ها را افسرد من چشمرهم که مرگ آید زودتر [ سهشنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸٩ ] [ ۱:۳٤ ق.ظ ] [ پناه ]
د ست آورد
سوختن آنقدرم سوخت که برباد شدم دودی ازهیمه ی جان گشتم و آزاد شدم
شاخه ی بی ثمر بید جنونی بودم لیلی باغچه را کین همه ایراد شدم
زاده ی ناز دل انگیزی صحرا بودم عقده ی دل شکن گوله ی صیاد شدم
قاب آیینه بدستان خودش بود ،مگر! باز تاب چه خطا بود که شیاد شدم
رفتم از خاطره ها گوشه ی نسیان و سکوت چند روزی به لبش آمده گر یاد شدم
عمری در حومه ی امید و وفا گم گشتم دست آورد همین بود که برباد شدم
....... شب های بی دریچه
یک خانه درد و گوشه ی عتاب ماند و من شب های بی دریچه و مهتاب ماند و من پیوند ما موازی شب های ما نشست دردی میان سینه ی بیتاب ماند و من دستی بروی عاطفه هایم نبرد تا بغضی بنام آرزو و خواب ماند و من از صبح انعکاس نگاهش غزل شدم آنسوی کور چرده ی سیماب ماند و من دیگر شراب هم بدل ما نمیکند دیگر که نشه نشه ی غم آب ماند و من ......... پندار مدتی تا علم عشق تو افراشته بودم آرزو های تو بر جان و دل انباشته بودم
مثل امید تو لبخند نگاهت عسلی بود تازه گی غزل بوس تو بنگاشته بودم
چشم خورشیدی میثاق ترا شام جفا کشت ای که هر صبح خدارا زتو بگماشته بود
حاصلم تلخی مهدوم وفا بود زدست ات من کجا ؟ زهر تمنای ترا کاشته بودم
آخرش بر من و بیچاره گی ام رحم تو نامد من که دل را به قدمهای تو بگذاشته بودم
غافل از رسم جفای تو کجا بود دل من عاقبت شد به همانگونه که پنداشته بودم ...... هجوم وسوسه
کسی نماند که گوید ز درد من آگاهست کسی نماند که گوید عیادتی در راهست
کسی نماند که با عطر بوسه ی برسد دگر که هر نفسم باد زندگی افراهست
فلق ز باز گشایی صبح ها عاریست فقط تفنن شب آسمانه را همراهست
هجوم وسوسه را ، درد را چه میگویی همینقدر که خطوط تبسمم کوتاهست
همیشه گریه به تصنیف چشمهای من است همیشه گی نبود تو شعر خواه و نخواهست
صدای آیینه هر انعکاس خاموشیست ز هرچه دیده خبر میدهد دو پشته سیاهست
چه ناخدا که هزاران هزار یافتمش اگر تفقد چشمان من همین میاهست ....... غروب سرخ
غروب سرخ مینالد ازین جولان ازین گریان صدای گریه می آید ز چشم ماه ازین باران غباری از گلوی آسمانم بغض میگیرد گذارش میدهد از وحشت فریاد، یک توفان خدای میکنند غم ناله های بیکسی در من برای یاس هایم میفرستند آیت و فرمان برای یاس هایم درد مجنون میشود گویا یکی زخم تغافل میشود آن دیگری بهتان
درین بیراهه گی هنجار چشمانت نمی یابم
سیاهی زهرطرف دلتنگی ام را باز میخواند
ز قحطی که از بن ریشه هامان مرگ میجوشد ........ یک برگ سبزتحفه
آمد چه عاشقانه و رنگ ستم گرفت
یک زندگی ربوده و صد باج هم گرفت
آمد طراح تازه ی لبخند من، ولی چون بغض راه حنجره بنشست دم گرفت
آمد تمام هستی و هستی بخون نشاند هان هرچه زخم داد مرا متهم گرفت
آمد بهار و لاله و باران و آرزو پاییز گشت خار دمید و شتم گرفت
یک برگ سبزتحفه گکی از مراد داشت آمد امید های مرا صد رقم گرفت
آمد گلوی ملهم فریاد ها شکفت صد هرچه عاشقانه سرودیم کم گرفت .......... [ دوشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸٩ ] [ ٤:۱٥ ق.ظ ] [ پناه ]
تا سر به آسمان خیال تو هشته ام از ابر و از نجابت باران نوشته ام
در انتهای صاعقه و آتش درخت از انتقاع شاخه ی دودی گذشته ام
کابوس خواب های عزیز خودم شدم چنگ سیاه فاجعه را خشته خشته ام
چندین هزار مرتبه از راه فاصله از روبروی مرگ خودم باز گشته ام
تا کوچه های مضطرب باد های سرد بذر تموز گرم صدای تو کشته ام
تا قعر بی نهایت گرداب زندگی گم گشته ام ولی به کنارت نگشته ام
گم گشته ام اگر به هزاران هزار گون هرگز ز جستجوی نگاهت نگشته ام
…..
دیروز روی آتیه را خط کشیدم و امروز را برای تو فردا نوشته ام [ پنجشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:۱٦ ق.ظ ] [ پناه ]
تا دل ز غم وسوسه آزاد کنیم ...... ............ چندانکه به سینه خانه دارد غم تو .............. ماندم غم عاشقانه ماندست و هوات ............ دل پشت تو آنقدر تپیدن دارد .............. جانم غم بیتویی گواهی باشد ................ باشی همه عاشقانه زینت باشد .................. [ سهشنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸٩ ] [ ۳:۳٥ ب.ظ ] [ پناه ]
|
|