|
پناه |
.............. چه شد غزل، غزل عشق ناب از ما بود چه شد بدیهه ای بوس و غزل، سرود نیاز فسانه های شبان ترانه و یاری چه شد خلاصه شدن های خواب ها با تو ستمگران بلا خوی بخت و هستی را چه شد که هیچ ترا وقت یک سلام نماند [ شنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:٠۳ ب.ظ ] [ پناه ]
ماندیم و این ترانه ی درد جدا شدن سر میشود هنوز بنامت، به خاطرت تا التماس قافیه فریاد میشود دردی شبیه سوز غزل ناله میکشد آنسوی یاس های جدای ترانه نیست خاموشی گلوی مرا باد میبرد اینسوی هوای یاد تو نبض است و آرزو
[ سهشنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٩ ] [ ٢:٢٢ ق.ظ ] [ پناه ]
بلای درد اگر یارو دل نشین من است مرا گلاییه ای پیگیر سرنوشت چرا به بی سلیقه گی ای غصه های هجر قسم هزار ناله ز بیهوده گی غریب صدا مهار کینه بدست خودت نمیزیبد ...... صدای شعر تسلایی ات نمی آیید
[ شنبه ٧ اسفند ۱۳۸٩ ] [ ۱:٠٢ ب.ظ ] [ پناه ]
به درد نیم مغزی بنده ام من به سنگردی ام آوازی نمانده گلم چند روزکی از مرگ مانده نفس آنسوی غمها میشمارم
[ پنجشنبه ٥ اسفند ۱۳۸٩ ] [ ٦:٥۳ ق.ظ ] [ پناه ]
|
|