|
پناه |
این هم یکی دو از گمشده های که امشب دوست عزیزی با باز خوانی مرا بیاد آورد
تو به این غریب دلبر، چه چها چها نکردی تو که دلربایی، جانم! تو که لاله روی زیبا چه شنیده یی ، رمیدیی، زمن ای عزیزجانم دلکم به تنگ آمد ز جفایت ای جفا گر به تو گفتم ای عزیزم ، همه شعر عاشقانه ز دعای آرزویت سر سجده ام بشارید چقدر بهانه کردی، چقدر زدی به آتش ز چه آرزو بشویم ، ره چشمراهی ات را
گریم و گریانم از گریه نمیگیرد آرام دو چشمانم در شهرک دلداران، در کوچه ی مشتاقان دو زلف سیاه او زنجیر گلو گیرم واه خاطر زیبایش بیرون بردم از هوش یکروز نه ایم غافل از درد نبود او از طالع کم بختم همراز دلم گم شد میشد من و تنهایی همگام دلم میبود [ یکشنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ٤:٥٠ ق.ظ ] [ پناه ]
خشکید در بهار تنعم شگوفه مان چون دود از مقابل چشمان مان گذشت این شام و درد هیچ دریغی نکرده اند دارند هر مراسله از درد نامه ی شب آنقدر حوالی مارا گرفته، که گم کرده آفتاب و زمهتاب سر زده دیگر به زور هم که لبم وا نمیشود [ دوشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ٦:٤۳ ب.ظ ] [ پناه ]
آسمان که اینگونه با سرعت غباری میشود شایدم چشم تسلایش نمی یابد مرا برگ وبار برفی شاخ زمستان غمم یک تفاهم آفتاب صبح، چشمی وا نکرد قطره قطره اشک ریزانم ز سوگ تازه ی
[ شنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:٤۸ ب.ظ ] [ پناه ]
بر سینه ی که خاطر چشمت نشسنتیست بال غزل پرستوی اعجاز جستنیست
از برق خاطرات نگاهت شکستنیست که آیینه های شهر ز چشمت خجستنیست تمثیل لحظه لحظه صبح تو کردنیست پرواز آفتابی امید های من از سمت چشم های تو آغاز گشتنیست خورشید من بدایع چشم تو گفتنیست عکس تو چشم آور قلب یگانه ات دلرا ز چشم زخم حسودان رهیدنیست اشکی که واژه های پناهی تو شستنیست .................
سرمای تلخ
گفتی صدات سرد کدامین بهانه شد؟
لرزان ز لای سردو کرخت گلوی من
از گرم خیز چشم تو عطری نمیوزید
گفتی چرا ز برف و زمستان سروده ی
گفتم هوای بیتوی سرماست همنفس
بگذشت فصل سرد اسارت عزیز من
فصل بهار میدمد از چشمهای تو
[ جمعه ٢٠ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ۱:٥٥ ق.ظ ] [ پناه ]
بخشیدمان اگرکه به تکرار غم شدید دیروز را به گریه نشستید ای دریغ یک پلک بی نمایش غم خوابتان نبرد چیزی به جز سیاهی بختم نماندتان ستاره ی ز صبح نیاورد مژده تان دیگر چراغ، کوری تان میکشد به رخ ای چشم های منتظری لاجرم چو دل
[ سهشنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ۳:٥٠ ب.ظ ] [ پناه ]
گلی بدست وغم انتظار در چشمم تو شایدم که فراموش کرده ی اما تو چون نفس ، دم پیوسته گی زیستنی کجاست آنکه چو قلب تو دلبری داند هنوز هم دل شیدام در اسارت توست مرا به مهرکسی اشتها نمی آید ...... هنوز از دل دریایی تو میخیزد [ دوشنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ٧:۱٧ ق.ظ ] [ پناه ]
تا فصل گل و سرود خوانی برسد
[ جمعه ۱۳ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ٤:۱٤ ب.ظ ] [ پناه ]
ای یار تا کجای دلم درد پروری؟ فهمیده ی که هیچ تحمل نمیشود جانم به چشمهات که حاضر نمیشوند روشن کنند ، لذت آیینه ها شوند گم گشته ی کجای سیاهی عقده ها که هیچت هوای یاد منت نیست نازنین من مانده ام به درد کشیدن بدون تو هرچند شک گرفته مسلمانی ات مرا [ جمعه ۱۳ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ۱:۱٧ ب.ظ ] [ پناه ]
سیاهی را به چشمت، چشم من عادت نمیگیرد تمامی وجودم آتش درد تو میسوزد تو دیگر رفته ی، اینرا من و دل خوب میدانیم دل آسایم ،هوای یاد هایت میکند اما نشد، از چشم کشی های جفا عبرت نمیگیرد
[ چهارشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ۳:٢٦ ق.ظ ] [ پناه ]
به چشمهای تو سنگردی و ترانه چه شد؟ چه شد برای تو گفتن گلم بهانه چه شد؟
به اوج درد به دلتنگی ام چه میگویی تسلی که تو اش داشت این زمانه چه شد ؟
خبر رسید که نوروز شد جهانی لیک بهار سبز کجا ، غنچه و جوانه چه شد ؟
صدای طعنه ی باران ز کوچه می آید که برگ وبار درخت های پشت خانه چه شد
صدای زاغ زبان بر زبان رسد از باغ نوای گلشنی نغز بلبلانه چه شد
سحر سلامتی شام کینه را آورد چراغ روشن فردای عاشقانه چه شد؟
دگر که باغچه مان زیر برف پنهان نیست ز بال های کرخت غزل ترانه چه شد؟ [ سهشنبه ۱٠ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ٤:٥٢ ب.ظ ] [ پناه ]
هوای تازه ی فصل بهار را غزل نو نسیم را به صمیمیت ترانه و باران سرود و ناله ی دلتنگی ها بکار نیامد بیا دوباره صمیمانه گی عشق و جوانی
سوگواری پیگیر
گرفته خوی سیاهی گیسوانش را سرود بوسه و لبخند هم اسیر شده بلای درد، دلم را به چنگ بگرفته دوباره سفره ی نوروزی ام جدای پر خدا گواهست که من روز خوش نخواهم دید ..... به آفتاب نگاهش فسانه خواهد خواند؟ [ دوشنبه ٩ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ۱:۳٧ ب.ظ ] [ پناه ]
ببین به دشمنی ام زندگی چیها دارد نگاهت از گذر حسرتم نمیگذرد چراغ قسمت من آنسوی افق خاموش نفس شمارش فریاد های خونی شعر تو گفته گفته مرا هیچ خواندی و رفتی تو هر چه میکنی بر جان من روایت باد
-------- و... از چشمهای دق شده ام باز چپ شدی رفتی و از نگاه تو چشمم نمیدمد رفتی به درد زمزمه هایم نمیرسی گفتم مرا سهیم غم و شادی ات نما دیدم به چشم های خودم رفتنت گلم
[ شنبه ٧ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:٢٦ ب.ظ ] [ پناه ]
محو مانده در دو راهه ی تاریک انتظار چندیست با مفاهمه ی غم نشسته اند دانسته اند هرچه پریشانی منست با من شمرده اند هزاران هزار بار آیینه ی نگاه کسی بودشان ، نماند آمد غبار چشم افق را گرفته ماند ما نیز چشم و دفتر امید بسته ایم
[ شنبه ٧ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:٢٤ ب.ظ ] [ پناه ]
یک آفتاب آمدی ،چون شام رد شدی شب را اگر گدایی صبح تو آمدم همپای رقص های نگاه تو ره زدم تو آمدی دوایی زخمم چه بیدریغ میخواستمت که یک جمع یک ما شویم جمع روی دلم ز زخم غمت جا نماند لیک یادم نمانده هیچ زبس ظلم دیده ام من ماندم و تپیدن قلب ترانه ها جانم خدا حافظی ات در گلو بخفت [ پنجشنبه ٥ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ۱:٢۳ ب.ظ ] [ پناه ]
دوباره درد به زخم دلم بهانه گرفته امید از گذرت نامراد بر گشته سفیر یاس به هر کنج خانه دام کشیده مسیچه ی دل من با ل و پر شکسته و زخمی نمانده هیچ مرا واژه ی که شاد سرایم بگو سرود نگاه ترا ز چشم که جویم برای ناله همی مانده، وای وای عزیزم
[ چهارشنبه ٤ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ۱:۳٧ ب.ظ ] [ پناه ]
|
|