قالب وبلاگ  

پناه

این هم یکی دو از گمشده های که امشب دوست عزیزی با باز خوانی مرا بیاد آورد
شاید هیچ نبود و حال تمام ذهنم را از من بسراغ خودش کشانید و یا شاید درد های تازه را تازه تر میکند نمیدانم .............؟
خوش اگر نکردید  نخوانید !

 

تو به این غریب دلبر، چه چها چها نکردی
که ز دستت هرچه آمد تو بگو کجا نکردی؟

تو که دلربایی، جانم! تو که لاله روی زیبا
تو به  بلبلان  شیدا،   کرمی   ادا  نکردی

چه شنیده یی ، رمیدیی، زمن ای عزیزجانم
که نظر به  حال  زار منی،     بینوا نکردی

دلکم به تنگ آمد  ز  جفایت  ای   جفا گر
نگه ز روی  الفت،  به منی  گدا نکردی

به تو گفتم ای عزیزم ، همه شعر عاشقانه
چه کنم به فال حافظ ، که مرا دعا نکردی

ز دعای  آرزویت  سر سجده ام بشارید 
به خدا قسم بدادم ، به قسم چرا نکردی ؟

چقدر بهانه کردی، چقدر زدی به آتش
پی سوزشم عزیزم ، نگه ی قضا نکردی

ز چه آرزو بشویم  ، ره چشمراهی ات را
که  برای بیتو بودن تو چها چها نکردی ؟

 

گریم و گریانم

از گریه نمیگیرد  آرام دو چشمانم
او دل کندم نالان من گریم و گریانم

در شهرک دلداران، در کوچه ی مشتاقان
او صاعقه میبارد ،من سوزم سوزانم

دو زلف سیاه او زنجیر گلو گیرم
او سلسله میبافد ،من بند به زندانم

واه خاطر زیبایش بیرون بردم از هوش
او راهبر ذهنم ، من گمشده حیرانم

یکروز نه ایم غافل از درد نبود او
جان همدم رنجوری، دل در پی جانانم

از طالع کم بختم همراز دلم گم شد
من چشم به گریانم از او که نمیدانم

میشد من و تنهایی همگام دلم میبود
تا توشه دردش را با صبر بپیچانم

[ یکشنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ٤:٥٠ ‎ق.ظ ] [ پناه ]

خشکید در بهار تنعم شگوفه مان
برگی نماند  رایحه ی سبز پونه مان

چون دود از مقابل چشمان مان گذشت
عمری سیاه سوخته ی، آوه لکه مان

این شام و درد هیچ دریغی نکرده اند
دارند هر ملاحظه چیزی به طعنه مان

دارند هر مراسله از درد نامه ی
هیچم نشد که گم بکنن  راه کوچه مان

شب  آنقدر حوالی مارا گرفته، که
گم کرده  آفتاب ز بام و دریچه مان

گم کرده آفتاب و زمهتاب سر زده
دوری چشمهای تو و آه  و آ وه مان

دیگر به زور هم که لبم وا  نمیشود
لبخند زخم بسته ز  فریاد و غصه مان

[ دوشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ٦:٤۳ ‎ب.ظ ] [ پناه ]

آسمان که اینگونه با سرعت غباری میشود
شایدم این چشمراهی هم  طواری میشود

شایدم چشم تسلایش نمی یابد مرا
یا که بختم مانع هر غمگساری میشود
    
غربتم را گرچه از باغ و غزل بویی نماند
دل نمیدانم چرا هر دم قناری میشود

برگ وبار برفی شاخ زمستان غمم
پیش چشمانم ‌اگر دنیا بهاری میشود

یک تفاهم آفتاب صبح، چشمی وا نکرد
صبح هم تکرار این شب زنده داری میشود

قطره قطره اشک ریزانم ز سوگ تازه ی
یک رقم نی یک رقم تا غمگساری میشود
 
یک روایت آرزو از ناله هایم خط نبست
این قلم شاید ز یاس  سرخ جاری میشود

 

 

 

[ شنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ ] [ پناه ]

 

 

بر سینه ی که خاطر چشمت نشسنتیست

بال غزل  پرستوی اعجاز جستنیست


یک آسمان طلسم سیاهی هجرها

از برق خاطرات نگاهت شکستنیست


خو کرده ام به بدرقه ی چشمت آنقدر

که آیینه های شهر ز چشمت خجستنیست


آهنگ دلنواز سپید دریچه مان

تمثیل لحظه لحظه صبح  تو کردنیست

 

پرواز آفتابی  امید های من

از سمت چشم های تو آغاز گشتنیست


مفهوم چلچراغی عجب ترانه یی

خورشید من بدایع چشم تو گفتنیست

 

عکس تو چشم آور قلب یگانه ات

دلرا ز چشم زخم حسودان رهیدنیست


از چشمه سار قدسی امید میرسد

اشکی که واژه های پناهی تو شستنیست

 

.................

 

سرمای تلخ


سرمای تلخ، باد جدای چو میفزود
مضمون آرزوی مرا  سرد مینمود

 

گفتی صدات سرد کدامین بهانه شد؟
در سینه ی که  برف  جدای نشسته بود

 

لرزان ز لای سردو کرخت گلوی من
قطبی ترین شمالک غم بود میسرود

 

از گرم خیز چشم تو عطری نمیوزید
گفتی  هوای گرم تمنا اسیر بود

گفتی چرا ز برف و زمستان سروده ی
بر آسمان آبی  و آیینه ی کبود؟

 

گفتم هوای بیتوی سرماست همنفس
بیتو گلوی  زمزمه را یخ گرفته بود

 

بگذشت فصل سرد اسارت عزیز من
 بگذار با بهار نگاهت شوم سرود

 

فصل بهار میدمد از چشمهای تو
دیگر مپرس فصل زمستان چه گونه بود

 

 

[ جمعه ٢٠ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ۱:٥٥ ‎ق.ظ ] [ پناه ]

بخشیدمان اگرکه به  تکرار غم شدید 
ای  چشم های منتظری کور هم شدید

دیروز را به گریه نشستید ای دریغ
که امروز را  به چشم جفا متهم شدید

یک  پلک بی  نمایش غم خوابتان نبرد
تا آفت تماشه و بیمار تم شدید

چیزی به جز سیاهی بختم نماندتان
تاریکی تمام مرا تا رقم شدید

ستاره ی ز صبح نیاورد مژده تان
جاری ترین روایت شام  الم شدید

دیگر چراغ، کوری تان میکشد به رخ
ماندید تا ممثل نقش  عدم شدید

ای چشم های منتظری لاجرم چو دل
داغین شدید، کور شدید، اشتیم شدید

 

 

[ سه‌شنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ۳:٥٠ ‎ب.ظ ] [ پناه ]


اگر از اینهمه غمباره گی نمیمیرم
به چنگ وسوسه ی  ‌انتظار درگیرم

گلی بدست وغم  انتظار در چشمم
ز راه آمدنت چشم بر نمیگیرم

تو شایدم که فراموش کرده ی اما
تو چون کلام خدایی ، به سینه و ویرم

تو چون نفس ، دم پیوسته گی زیستنی
تو هرچه میبری تا عقده ها به تاخیرم

کجاست آنکه چو قلب تو دلبری داند
کیراست همسری ات تا کشد به زنجیرم

هنوز هم دل شیدام در اسارت توست
تراست پیش شما مانده ام نمیگیرم

مرا به مهرکسی ‌اشتها نمی آید
که هنوز از غم و شیدایی شما سیرم

......

هنوز از دل دریایی تو میخیزد
صدای  گریه ی  سنگردی خوان پنجشیرم

[ دوشنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ٧:۱٧ ‎ق.ظ ] [ پناه ]

تا فصل گل و سرود خوانی برسد
دریا دریا غم جوانی برسد
سنگردی عاشقانه از سر گیرم
هنگامه ی ناز و مهربانی برسد


سنگردی سوگ پایدار است دلم
زخمی شده  داغ داغسار است دلم
جز آنکه برای بیتوی ناله کند
خالی ز سرود نوبهار است دلم


غم در دلکم زلزله میگرداند
ویرانی تازه ی به تن میراند
سنگردی عاشقانه ام ای وایی
غم ناله ی تلخ گله را می ماند


یادت نکنم، ترانه می گریاند
بغض دلکم سکوت می شاراند
تا نبض و نفس تو همصدای داری
دنیا دنیا غمت زمان میراند


میشد دل غمگسار میبود مرا
یک دیده ی انتظار میبود مرا
یک گل ، گل سرخ از گریبان کسی
تک باغچه ی  بهار میبود مرا


قلبی  که همه درد دارد از من باشد
دستی که نمک ندارد از من باشد
دستی که دگر فلج تمنا و دعاست
قلبی که همه غم شمارد از من باشد


پیش آنکه احوال مرگم آوازه شود
لطفی که بهار آرزو تازه شود 
مگذار بدست نامرادی دلکم
مگذار غمم بی  حد و اندازه شود


میشد غم عاشقانه آخر میداشت
بی صبری این فسانه آخر میداشت
هرچه  نفسی به غیر یادت که نشد
سنگردی غمگانه آخر میداشت

[ جمعه ۱۳ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ٤:۱٤ ‎ب.ظ ] [ پناه ]

ای یار تا کجای دلم درد پروری؟
فهمیده ی مگر که بجانم برابری؟

فهمیده ی که هیچ  تحمل نمیشود
یک لحظه زندگی چه بگم  خود که مینگری

جانم به چشمهات که حاضر نمیشوند
روشن کنند خانه ی ویران دلبری

روشن کنند ، لذت آیینه ها شوند
مهمان ناز پنجره ها برق اختری

گم گشته ی کجای سیاهی عقده ها
گم گشته ی کجای جفای مسافری

که هیچت هوای یاد منت نیست نازنین
که هیچت نبود عشق تو با مات سر سری
 
بی  درد همصدای تغزل نمیشوی
سوز بلند  شعرغم انگیز  شاعری

من مانده ام به درد کشیدن بدون تو
تو یک نگاه  رحم، نداری نه گستری

هرچند شک گرفته مسلمانی ات مرا
از من نمیشود بتو گویم که کافری

[ جمعه ۱۳ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ۱:۱٧ ‎ب.ظ ] [ پناه ]


به چشمانت   نمیگویی چه مقداری غضب مانده
چقدری در گلویت عقده هایت را سبب مانده

سیاهی را به چشمت، چشم من عادت نمیگیرد
بگو تا صبح برگشت نگاهت چند شب مانده

تمامی وجودم آتش درد تو میسوزد
هنوزهم  سوختن را شعله ی چندین قصب مانده
 
به غیر اندوهانت هیچ حسی را نمیدانم
بروی هر عصب ، درد و غمت شاید که لب مانده

تو دیگر رفته ی، اینرا من و دل خوب میدانیم
تقاضایت نمیدانم، هنوز هم بو لهب مانده

دل آسایم ،هوای یاد هایت میکند  اما
ولی تبخال بیم رفتنت در کنج لب مانده

نشد،  از چشم کشی های جفا  عبرت نمیگیرد
هنوز هم طفل قلب  آرزویت  بی ادب مانده

 

[ چهارشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ۳:٢٦ ‎ق.ظ ] [ پناه ]

به چشمهای تو سنگردی و ترانه چه شد؟

چه شد برای تو گفتن گلم بهانه چه شد؟

 

به اوج درد به دلتنگی ام چه میگویی

تسلی که تو اش داشت  این زمانه چه شد ؟

 

خبر رسید که نوروز شد جهانی لیک

بهار سبز کجا ، غنچه و جوانه چه شد ؟

 

صدای طعنه ی باران ز کوچه می آید

که برگ وبار درخت های پشت خانه چه شد

 

صدای زاغ زبان بر زبان رسد از باغ

نوای گلشنی  نغز بلبلانه چه شد

 

سحر سلامتی شام کینه  را آورد

چراغ روشن فردای عاشقانه چه شد؟

 

دگر که باغچه مان زیر برف پنهان نیست

ز بال های  کرخت غزل ترانه چه شد؟

[ سه‌شنبه ۱٠ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ٤:٥٢ ‎ب.ظ ] [ پناه ]

 


بیا بهار رسید خانه را ز غم بتکانیم
و عطر تازه ی لبخند رادوباره فشانیم

هوای تازه ی فصل  بهار را غزل نو
و باغ را ز  کمان رستمی هدیه رسانیم

نسیم را به صمیمیت ترانه و باران
نفس شویم و ‌ازین سرد حالی اش بکشانیم

سرود و ناله ی دلتنگی ها بکار نیامد
ترانه ی که قفس بشکند بیا  که بخوانیم

بیا دوباره صمیمانه گی عشق و جوانی
به هرچه خسته گی از زندگیست خط بکشانیم

 

سوگواری پیگیر


به تنگنای سیاهی عقده های کسی
شبم گرفته به ترتیب،  ماجرای  کسی

گرفته خوی  سیاهی گیسوانش را
به سوگواری پیگیر من صفای  کسی

سرود بوسه و لبخند هم اسیر شده
به بیت های غم آلود مدعای  کسی

بلای درد، دلم را به چنگ بگرفته
و دل گلاییه ی خونی پنجه های کسی

دوباره سفره ی نوروزی ام جدای پر
بهار مژده  نمیخواندم صدای کسی 

خدا گواهست که من روز خوش نخواهم دید
قبول کرده خودش چونکه  بد دعای کسی

.....

به آفتاب نگاهش فسانه خواهد خواند؟
سرود سوری  مرگ  مرا چرای کسی

[ دوشنبه ٩ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ۱:۳٧ ‎ب.ظ ] [ پناه ]

ببین به دشمنی ام   زندگی چیها دارد
که تا نگاهت به چشمان من جفا دارد

نگاهت  از گذر حسرتم نمیگذرد
شنیده ام که زدیدار من حیا دارد

چراغ قسمت من آنسوی افق خاموش
غبار دیده چه گویم چه کینه ها دارد

نفس شمارش  فریاد های خونی شعر
و شعر نوبتی درد را صدا دارد

تو گفته گفته مرا هیچ خواندی و رفتی
مگو که گریه ی تنهای ام بها دارد

تو هر چه میکنی بر جان من روایت باد
ببین که  عاشق بیچاره هم خدا دارد

 

--------

و...

از چشمهای دق شده ام  باز چپ شدی
ای آفتاب گمشده شبرا سبب شدی

رفتی و  از نگاه تو چشمم نمیدمد
همچشم صبح های مرادم هرب  شدی

رفتی به درد  زمزمه هایم نمیرسی
گفتم تمام فاصله میشد تو خپ شدی

گفتم  مرا سهیم غم و شادی ات نما
تقدیر را بهانه نمودی غضب شدی

دیدم به چشم های خودم رفتنت گلم
رفتی و درد زمزمه هارا سبب شدی

 

[ شنبه ٧ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ ] [ پناه ]


وا جز نشد ز عقده ی باران غم زده
خواب  است و خسته گی که به چشمهام لم زده

محو مانده در دو راهه ی تاریک انتظار
مایوس  پلک های کرخت و الم زده

چندیست با مفاهمه ی غم نشسته اند
از رقص های شاد تماشام، دم زده

دانسته اند هرچه  پریشانی منست
دانسته اند آنچه غمم را رقم زده

با من شمرده اند هزاران هزار بار
غم قطره های فاجعه ، مژگان بهم زده

آیینه ی نگاه کسی بودشان ، نماند
آمد غبار حسرت بسیار، نم زده

آمد غبار چشم افق را گرفته ماند
فردای انتظار  مرا هم رقم زده

ما نیز چشم و دفتر امید بسته ایم
با یاس و پلک های کرخت الم زده

 

 

[ شنبه ٧ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ ] [ پناه ]

یک آفتاب آمدی ،چون شام رد شدی
شب را و همیشه گی  شبم  را مدد شدی

شب را اگر گدایی صبح تو آمدم 
چشم افق ببستی و صد پرده سد شدی

همپای رقص های نگاه تو ره زدم
اما تو بر سیاهی و  غم راه بلد شدی

تو آمدی دوایی زخمم چه بیدریغ
با هرچه دردهام بیفزود گد شدی

میخواستمت که یک جمع یک ما  شویم جمع
 اما تو "اکس" و "وایی " ی    مجهول عدد شدی  

روی دلم ز زخم غمت جا نماند لیک
دستی که زخمهام نمک  میزند  شدی

یادم نمانده هیچ زبس ظلم دیده ام
روزی که دست مات گرفتی مدد شدی

من ماندم و تپیدن قلب ترانه ها
تو آنچه جذر  ناله ما میکشد  شدی

جانم خدا حافظی ات در گلو بخفت
 پلکی به هم نیامده رفتی و رد شدی  

[ پنجشنبه ٥ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ۱:٢۳ ‎ب.ظ ] [ پناه ]

دوباره درد به زخم دلم بهانه گرفته 
و زخم را دل بیمار من ترانه گرفته

امید از گذرت نامراد بر گشته
ببام حسرت من باز آشیانه گرفته

سفیر یاس به هر کنج خانه دام کشیده
مسیچه ی غم بسیار را بدانه گرفته

مسیچه ی دل من با ل و پر شکسته و زخمی
ترانه سرخ خطی را زدل نشانه گرفته

نمانده هیچ مرا واژه ی که شاد سرایم
به تلخی که غم و درد من  فسانه گرفته

بگو سرود نگاه ترا ز چشم که جویم
که ‌ابر بیتو تمامی آسمانه گرفته

برای ناله همی مانده، وای وای عزیزم
که درد زمزمه را باز غمگنانه گرفته
 

 

[ چهارشنبه ٤ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ۱:۳٧ ‎ب.ظ ] [ پناه ]
.: Weblog Themes By Panaah :.

درباره وبلاگ


نويسندگان

لینک های مفید

موضوعات وب

 

لینک های مفید

امکانات وب