قالب وبلاگ  

پناه


به تقویمی که دیگر با بهاران مرگ می آید
غزل با دردهایم سوگ سرخ تازه می زاید

غبار تازه ی در آسمانم درد میکارد
گلی و برگی ‌اگر هم بود نوروزی نمی آید

بهار رویش غم تازه های داغ داغی ام
مرا شاید تبسم از لب گل ها نمیشاید

بهار نامراد شوره زار بی گل و برگم
خدا شاید مرا بذری   ندارد تا ببخشاید

غبار سرزنش تاچشمهایم  کور میسازد
 تماشا نارواتر در نگاهم ‌اشک می زاید

چه میجوید در من از سرودباغ از دریا
زمستان گلوی انجمادم لب نمیگشاید

 

 

[ شنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ٤:۳۳ ‎ب.ظ ] [ پناه ]

جدای مادر غمها جدای
جدای درد بی همتا جدای
غریبستان قلب و دیده ی من
جدای غصه ی تنها جدای


مرا رنج دل مجنون گرفته
جدای های روز افزون گرفته
امید  ناتوان و خسته ام را
تمام کینه ی شبخون گرفته

غم از بخت سیاهم پس نمیشه
شب از پیش نگاهم پس نمیشه
جدای آسمانم تار کرده
غبار روی ماهم پس نمیشه

سرود تازه ی از جنگل دور
نمی آید که بر سردی شود زور
نسیمی از تسلی باد ناورد
که هوای آرزوهایم  شود جور

جدای عاشقانه غمگنانه
جدای دوزخ و درد زمانه
جدای تنگدستی تر نگاهی
جدای مرگ بس نامنصفانه

جدای میشود تا غم، نویسم
برای  بیتویی ماتم نویسم
گلم از ترس باران فراقت
بیاد  چشمهایت کم نویسم

سفر با نامرادی کرده رفتیم
جدای توشه ی آورده رفتیم
حلاوت پیش از ما مرد و گم شد
بماندیم زهر غم را خورده رفتیم


جدای صبح هایم شام کرده
جدای شب شبم انعام کرده
جدای را همی خون گریه دارم
تبسم را چرا بدنام کرده

تنم از نامرادی تو گرفته
تبسم از نگاهم رو گرفته
به زندان رفت و آمد آنقدر شد
که دستانم به ولچک خو گرفته

جدای درد بی اندازه دارد
جدای مرگ بی آوازه دارد
تمام سال را سوگم گرفته
بهارم بوی مرگ تازه دارد

همی دل آنقدر غم خورده خورده
که همی زندانی ات هر روز مرده
مگم از های پرواز سرودم
همی زنگ قفس عطرت نبرده

[ دوشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ٦:٥٤ ‎ب.ظ ] [ پناه ]

به دست پیچی شب خو گرفته نقش ایامم

بروی آتیه پیچیده وهم پرده ی شامم

 

برای آتیه آغاز میشود  تپیدن مبهم

ز هیچ عقربه، تا ناکجای ثانیه تامم

 

غلام تک تک ساعت اسیر سام دقایق

و زنگ ساعت کوکیست خواب کرده حرامم

 

نگاه پنجره از آفتاب بدرقه خالی

گلوی صبح مرا تا فشرده بغض مدامم

 

ز کاغ کاغ سیه زاغ مژده خواه  نشوم چه؟

کبوترم که فراموش کرده عرض پیامم

 

دوباره دربدری هام را به نغمه گرفته

سرود منجمد سرد باد گوشه ی بامم

 

از آن سیاهی آغاز تا سیاهی فرجام

گره ظلمت شب  گشته، بافبند زمامم

[ جمعه ٢۱ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ۳:۱٠ ‎ب.ظ ] [ پناه ]

شور حالی  و تلخ کامی را به بشارت گرفته اقبالم
تب آسایشی دگر که نماند روی زهرخند گریه میمالم

برقی از آرزو نمی تابد، ز آنسوی میله های زندانم
چهچه ی خونی شبستانم ، قفسم،  نا مراد  مینالم

گرد گرد قفس دوانم من، پر پرواز رفته از یادم
هرقدر دور میگریزم من،  درد همگامتر به دنبالم

باز تقویم های دود زده ، بوی آتش بباغ می آرند
شایدم از بلای پارینه، زشت خویی گرفته امسالم

چقدر بیتو بوده ام اما ، دلکم خو نمیگیرد بیتو
ز نفس بیشتر تو میایی،  بیتوی سخت گشته وبالم

چقدر گفتنی که حیف شده، سمت هجرانه هات جانانه
گنگ تر از مراد هام ‌اگر،  روبری سرودنت لالم

نیست تقصیر هیچکس بامن، ناف من را برید ه اند به غم
هیچ اصلاح نمیشود بختم، بگذارید این من و حالم

 

[ سه‌شنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ ] [ پناه ]

دردی  که ز انتظار افزون میشه
آرایش روزگار مجنون میشه
اشکی که ز  آیت جدای ریزد
سنگردی ناله های پر خون میشه

 

دلتنگ زمانه های تنهایی ام
برنامه ی سوگوار شیدایی ام
چیزی ز بلای روزگاران سیه
چیزی ز جفای یار سودایی ام

 

دلتنگترم قرار یادم رفته
لطف لب  غمگسار یادم رفته
یخ بسته تر از سرود قطبی شده ام
سنگردی نو بهار  یادم رفته

 

نی باغچه نی بهار یادم مانده
نی عطر تب نگار یادم مانده
مرغابی کوچ های اجباری ام
آسایش و نی قرار یادم مانده


همواره به غربتیم  بیخانه شدیم
همشهری مردمان بیگانه شدیم
هان هرچه که نسبتی به ما داشت گذشت
ماندیم شک بزرگ افسانه شدیم


سالی که لبت بهار را می آورد
گل مستی لاله زار  را می آورد
همبال کدام شوم بادی گم شد
 که عطر بدنت قرار را می آورد

 

تا چشم شدیم ترانه زخمی دیدیم
تا گوش شدیم ناله را بشنیدیم
چیزی به لب ترانه شادی که نماند
سنگردی غمگنانه  را بگذیدیم

دیدار نشد نصیب ار پالیدیم
غم هیچ نشد کم اگرم شاریدیم
به آنکه همیشه گی حسرت گردیم
رفتیم   به گور آرزو خوابیدیم

 

[ سه‌شنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ ] [ پناه ]

یک رقم  تازه میشود در من زخم قلب فگار یکباره
با تمامی درد میسوزم ، ز آتش خوی یار یکباره

چقدر زود و  ساده  ‌از ذهنش  رفتم از یاد گار  از یادش
عهد برفی نمود بامن که، آب گشت ‌از بهار یکباره

من ز معراج چشمهای او، خواب مهمانی خدا دیدم
در بلندای آرزو بودم، تا شدم خوار و زار یکباره

شعرتکمیل آرزوهایش، بازهم ناتمام خواهد ماند
شرح حسرت گرفته الهامم ، ناله ی غم شعار یکباره

آنچنانیکه از تبسم هیچ، عصبی روی لب نمانده مرا
زخم ترسک  ز لمس سوزنده، میشود   لب شکار  یکباره

من دگر سوگواری هایم را، با خودم گریه میکنم، خاموش
رفته از یاد و یادگاری ام ، غزل خوشگوار یکباره

چشمهایم بروی  آیینه، باز مثلیکه در کفن دوزیست
 تا چه وقتی ز جسم من خیزد،نعره ی انتحار یکباره

 

 

[ دوشنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ ] [ پناه ]

 

قریحه عطربریز‌ان مشکبار تبت

هزار بوسه نویسم به آرزوی لبت

 

هزار باغ غزل میشوی، غزل خوانم

گلوی جاری عشقم سروده ی طربت

 

ترا دوباره تر از دینه روز میخواهم

دگر چه مانده مرا جز نشانه ی  طلبت

 

چه ام به غیر تو چیزی نمیتوانم بود

مپرس از کی و از چیستم ، بگو نسبت

 

مپرس از من دیوانه ، درد از چه خورم

هزار بار سرودم ز هجر  غم سببت

 

مگو دل هنر آموز من چه بد میگه

مرا رسیده ز بس هجر های بی ادبت

 

مرا رسیده  ز هر آزمون هراس فراق

جنون سابقه دارم ز درد بی نسبت

 

ز  گرد دامن مهتاب صبر میچیدم

اگر ترانه ی خوابم  کند  خیال شبت

 

 

 

--------- 

 

 

ماه پیکرم چراغ جهانم  نمیشوی

پلکی به خواب های شبانم  نمیشوی

 

لیلا به آرزوی لبت پیر میشوم

شاید  به خواهشات  جوانم نمیشوی

 

سر تا قدم صراحت خورشید از تو ماند

چیزی به سایه زار  گمانم نمیشوی

 

دایم   به لبگشایی غم همصدای شعر

مثلیکه بوسه ریز لبانم نمیشوی 

 

دل مانده ام مسیر قدمهات راه ساز

میمرم اینکه بئیچی دوانم نمیشوی

 

در دشت های حسرت من چون غبار تر

در قحطی حضور ، عیانم نمیشوی

 

میپرسمت ز درد که  دل تنگ میشوم

جانم تویی  چرا تو به جانم نمیشوی

 

ای یار گله های صمیمانه داشتم

کی گفته ام ،به جان تو! جانم نمیشوی 

------------------

 

آنچنانیکه در  مقابل، من چشمهایت بناز میرقصند

عشق آغاز میشود از سر وقتی پابند آز میرقصند

 

راز چندین ترانه میپوشند پلک هایت به مژه ساییدن

طرح بیخوابی مرا اما  چقدر بی نیاز میرقصند

 

‌از دو چشمهات مصرع  میریزد ، در شگفتی نازنینی ها

همصدای قناری دل تو، همردیف  اعجاز میرقصند

 

تب گرم تمام خواهش تو مثل باغ گلاب میروید

عطر بوس تو، خواهشات از من  وقتی گرم گداز میرقصند

 

آنچه از چشمهات میپرسم ،  آنگهانی که بوسه میگیرم

از حیا است این تپیدن ها ،یا به آهنگ ناز میرقصند؟

 

 

[ چهارشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ ] [ پناه ]

 بستر زنجیر

آخ این سال های زنجیری
سال های شکنجه و تحقیر
چار فصلی کشتن و زخم است
عطریی  خون بستر زنجیر

نفس باد های طولانی
بوی قاتل به باغ آوردن
مژده ی صبح های لالایی
سوگ مرگ چراغ آوردن

سال سرما سکوت سنگردی
سال خاموشی سال اجباریی
کفن ازبرف کوچ  میدوزد
به تن یخ گرفته اینباریی  

نه کسی یک بشارتی دارد
از تبسم بروی آزادی
اشک تلخ ترانه جاری ماند
روی لبهای خشک فریادی

لب فریادیی  اگر میداشت
سنگ هموار این ولایت غم
دهن گله میگشایدیی
جایی من هست غیر تخته ی غم


پلچرخی بهار اگر میداشت
آسمانش ستاره میکشتم
جای این گور های دسته جمعی
زندگی را دوباره میکشتم

مردمی را که باغ دشمن شد
باغبان زنده زنده میسوزند
باز از سر بباغ خاکستر
آشیان پرنده میسوزند

تیغ شبکور ذبح تاریخ است
ملتی انتحار می زاید
رسم افغانی است لایقتر
آدمیت چه کار می آید

 

[ یکشنبه ٩ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ٢:٢۸ ‎ب.ظ ] [ پناه ]

نه آنچنان که تو خواهی ز خود فراموشم
شکسته ام ..
نه !
هنوز است رویشم روشم
اگر به سفره شبها نشسته ام باتو

فراورده ی نورم
ستاره ام جوشم

مرا به بنده گی کینه های خود نکشی
مرا که
امت مهرم
فرشته است خویشم


صدای منجمد باد های آزادی
طلسم زمزمه ی درد های تاریخم


مرا ز چشم کم خیمه گاه  چه میبنی

نه میخ و تله ی کورم 

ترانه ی ریشم

ترا حکایت سیاسی عشق ها چکنم
چگونه باز بفهمانمد
و از کدام زبان
که من سیاهی تکرار سطر ها نشدم
که من
 
حس اعصاره تر نقطه های یک بوسم 

[ شنبه ۸ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ۳:٤٧ ‎ب.ظ ] [ پناه ]

غزل ز گفتن حرف دلم به باک شده

که  سوگ های  نبود تو دردناک شده

 

زنبض اینهمه غم  بودنی و تنگ نفسی

به زنده ماندن من هستی است شاک شده

 

سرود خوشه ی امید را که خواهد خواند

دگر که نفرت   و آتش نصیب تاک شده

 

گلوی بغض مرا سوگ تازه  میبخشد

ترانه ی که ز خاموشی ات هلاک شده

 

به چشم باورتان رنگ بو نمی آرد

نجابتی گل عشقی که زیر خاک شده

 

 به استدعای زمین بوس سجده های امید

چه خواب های بلندی که گرد و خاک شده

 

به خواب هام که خاکستری نمانده ی شان

بلای باور ناباوریست آک شده

[ پنجشنبه ٦ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ ] [ پناه ]

 

غم چیست یک ترانه ی تصویر سوخته

فریاد چیست سینه ی تدبیر سوخته

 

دوری  یاسدار و سیاهی انتظار

در حومه ی که خانه ی تقدیر سوخته

 

شاعر همان که در شرف شهرت و وقار

عاشق ولی به ناله ی دلگیر سوخته

 

گل ناز چند روزه ی اردیبهشت ماه

بلبل تمام عمر  به آژیر سوخته

 

عطر وفاست شبه ی گلباد نازنین

بوی جفاست چون غده ی سیر سوخته

 

بوی جفاست تلخ سیاه سرفه میشود

گوی که در فضای غزل قیر سوخته

 

 

[ سه‌شنبه ٤ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ ] [ پناه ]
.: Weblog Themes By Panaah :.

درباره وبلاگ


نويسندگان

لینک های مفید

موضوعات وب

 

لینک های مفید

امکانات وب