|
پناه |
غبار تازه ی در آسمانم درد میکارد بهار رویش غم تازه های داغ داغی ام بهار نامراد شوره زار بی گل و برگم غبار سرزنش تاچشمهایم کور میسازد چه میجوید در من از سرودباغ از دریا
[ شنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ٤:۳۳ ب.ظ ] [ پناه ]
جدای مادر غمها جدای
غم از بخت سیاهم پس نمیشه سرود تازه ی از جنگل دور جدای عاشقانه غمگنانه جدای میشود تا غم، نویسم سفر با نامرادی کرده رفتیم
تنم از نامرادی تو گرفته جدای درد بی اندازه دارد همی دل آنقدر غم خورده خورده [ دوشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ٦:٥٤ ب.ظ ] [ پناه ]
به دست پیچی شب خو گرفته نقش ایامم بروی آتیه پیچیده وهم پرده ی شامم
برای آتیه آغاز میشود تپیدن مبهم ز هیچ عقربه، تا ناکجای ثانیه تامم
غلام تک تک ساعت اسیر سام دقایق و زنگ ساعت کوکیست خواب کرده حرامم
نگاه پنجره از آفتاب بدرقه خالی گلوی صبح مرا تا فشرده بغض مدامم
ز کاغ کاغ سیه زاغ مژده خواه نشوم چه؟ کبوترم که فراموش کرده عرض پیامم
دوباره دربدری هام را به نغمه گرفته سرود منجمد سرد باد گوشه ی بامم
از آن سیاهی آغاز تا سیاهی فرجام گره ظلمت شب گشته، بافبند زمامم [ جمعه ٢۱ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ۳:۱٠ ب.ظ ] [ پناه ]
شور حالی و تلخ کامی را به بشارت گرفته اقبالم برقی از آرزو نمی تابد، ز آنسوی میله های زندانم گرد گرد قفس دوانم من، پر پرواز رفته از یادم باز تقویم های دود زده ، بوی آتش بباغ می آرند چقدر بیتو بوده ام اما ، دلکم خو نمیگیرد بیتو چقدر گفتنی که حیف شده، سمت هجرانه هات جانانه نیست تقصیر هیچکس بامن، ناف من را برید ه اند به غم
[ سهشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ۱٢:٤٦ ب.ظ ] [ پناه ]
دردی که ز انتظار افزون میشه
دلتنگ زمانه های تنهایی ام
دلتنگترم قرار یادم رفته
نی باغچه نی بهار یادم مانده
تا چشم شدیم ترانه زخمی دیدیم دیدار نشد نصیب ار پالیدیم
[ سهشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ۱۱:٢٤ ق.ظ ] [ پناه ]
یک رقم تازه میشود در من زخم قلب فگار یکباره چقدر زود و ساده از ذهنش رفتم از یاد گار از یادش من ز معراج چشمهای او، خواب مهمانی خدا دیدم شعرتکمیل آرزوهایش، بازهم ناتمام خواهد ماند آنچنانیکه از تبسم هیچ، عصبی روی لب نمانده مرا من دگر سوگواری هایم را، با خودم گریه میکنم، خاموش چشمهایم بروی آیینه، باز مثلیکه در کفن دوزیست
[ دوشنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ۱٠:٢۳ ب.ظ ] [ پناه ]
قریحه عطربریزان مشکبار تبت هزار بوسه نویسم به آرزوی لبت هزار باغ غزل میشوی، غزل خوانم گلوی جاری عشقم سروده ی طربت ترا دوباره تر از دینه روز میخواهم دگر چه مانده مرا جز نشانه ی طلبت چه ام به غیر تو چیزی نمیتوانم بود مپرس از کی و از چیستم ، بگو نسبت مپرس از من دیوانه ، درد از چه خورم هزار بار سرودم ز هجر غم سببت مگو دل هنر آموز من چه بد میگه مرا رسیده ز بس هجر های بی ادبت مرا رسیده ز هر آزمون هراس فراق جنون سابقه دارم ز درد بی نسبت ز گرد دامن مهتاب صبر میچیدم اگر ترانه ی خوابم کند خیال شبت ---------
ماه پیکرم چراغ جهانم نمیشوی پلکی به خواب های شبانم نمیشوی
لیلا به آرزوی لبت پیر میشوم شاید به خواهشات جوانم نمیشوی
سر تا قدم صراحت خورشید از تو ماند چیزی به سایه زار گمانم نمیشوی
دایم به لبگشایی غم همصدای شعر مثلیکه بوسه ریز لبانم نمیشوی
دل مانده ام مسیر قدمهات راه ساز میمرم اینکه بئیچی دوانم نمیشوی
در دشت های حسرت من چون غبار تر در قحطی حضور ، عیانم نمیشوی
میپرسمت ز درد که دل تنگ میشوم جانم تویی چرا تو به جانم نمیشوی
ای یار گله های صمیمانه داشتم کی گفته ام ،به جان تو! جانم نمیشوی
------------------
آنچنانیکه در مقابل، من چشمهایت بناز میرقصند عشق آغاز میشود از سر وقتی پابند آز میرقصند
راز چندین ترانه میپوشند پلک هایت به مژه ساییدن طرح بیخوابی مرا اما چقدر بی نیاز میرقصند
از دو چشمهات مصرع میریزد ، در شگفتی نازنینی ها همصدای قناری دل تو، همردیف اعجاز میرقصند
تب گرم تمام خواهش تو مثل باغ گلاب میروید عطر بوس تو، خواهشات از من وقتی گرم گداز میرقصند
آنچه از چشمهات میپرسم ، آنگهانی که بوسه میگیرم از حیا است این تپیدن ها ،یا به آهنگ ناز میرقصند؟
[ چهارشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ۱٢:٥۳ ب.ظ ] [ پناه ]
بستر زنجیر آخ این سال های زنجیری نفس باد های طولانی سال سرما سکوت سنگردی نه کسی یک بشارتی دارد لب فریادیی اگر میداشت
مردمی را که باغ دشمن شد تیغ شبکور ذبح تاریخ است
[ یکشنبه ٩ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ٢:٢۸ ب.ظ ] [ پناه ]
نه آنچنان که تو خواهی ز خود فراموشم فراورده ی نورم مرا به بنده گی کینه های خود نکشی
نه میخ و تله ی کورم ترانه ی ریشم ترا حکایت سیاسی عشق ها چکنم [ شنبه ۸ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ۳:٤٧ ب.ظ ] [ پناه ]
غزل ز گفتن حرف دلم به باک شده که سوگ های نبود تو دردناک شده
زنبض اینهمه غم بودنی و تنگ نفسی به زنده ماندن من هستی است شاک شده
سرود خوشه ی امید را که خواهد خواند دگر که نفرت و آتش نصیب تاک شده
گلوی بغض مرا سوگ تازه میبخشد ترانه ی که ز خاموشی ات هلاک شده
به چشم باورتان رنگ بو نمی آرد نجابتی گل عشقی که زیر خاک شده
به استدعای زمین بوس سجده های امید چه خواب های بلندی که گرد و خاک شده
به خواب هام که خاکستری نمانده ی شان بلای باور ناباوریست آک شده [ پنجشنبه ٦ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ۱۱:٤٦ ب.ظ ] [ پناه ]
غم چیست یک ترانه ی تصویر سوخته فریاد چیست سینه ی تدبیر سوخته دوری یاسدار و سیاهی انتظار در حومه ی که خانه ی تقدیر سوخته شاعر همان که در شرف شهرت و وقار عاشق ولی به ناله ی دلگیر سوخته گل ناز چند روزه ی اردیبهشت ماه بلبل تمام عمر به آژیر سوخته عطر وفاست شبه ی گلباد نازنین بوی جفاست چون غده ی سیر سوخته بوی جفاست تلخ سیاه سرفه میشود گوی که در فضای غزل قیر سوخته
[ سهشنبه ٤ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ۱٢:٥٧ ق.ظ ] [ پناه ]
|
|