|
پناه |
میدمد چون سحر گرم، تمنایت گلم داغ داغم ز تبسم گه ای لبهایت گلم
گردش هاله نوراست نگاه وا کدنم نقش آیینه ای مهتابی رویایت گلم
به سحر گرد زمستانه غزل میخواند گل سر شاخه ای برفی تماشایت گلم
میوزد از قدم باد به ارسی دلم عطر شبنم زده ای بوسه لبهایت گلم
عطر گیسوی تو پنهان شده در باغ دلم هر نفس نو گل ناز است تقلایت گلم
از روایت گه ای لبهایت به من بوسه نویس لب و لب بوس غزل هایم سراپایت گلم
گرم خیزی سحر های خیالت بمرم گل سر بستر خوشبوی تمنایت گلم [ سهشنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٦:٢٩ ق.ظ ] [ پناه ]
گلم نبض و نفس بویی تو جویید چتو درد غمت کرده شکارم چه وقت از قهر سخت ات می برایی [ یکشنبه ٢٥ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٠٩ ق.ظ ] [ پناه ]
های تنهایی و این درد پلید رفته رفته همه غم ماند و وفات یار تا خاطره یی سبز تو نیز سردی تا جگرم میسوزد یکطرف سردی قطبی و غریب عشق با اینهمه سرما زدگی ...
[ پنجشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:۳٩ ق.ظ ] [ پناه ]
بیتو عزیزم غم می سرایم نغز نگاهت یادم نمانده کوری رسیدم از چشمراهی شهد خیالت تلخی گرفته دیوانه گی ام را شد ببخشی هرچه جفایت ملهم نشسته ای وا سروش مرگم کجایی؟ چیزی نمانده از آرزو ها [ جمعه ٩ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱:۱٥ ب.ظ ] [ پناه ]
دیگر که ز سوی تو پیغام نمی آیید جز اشک سرودی نیست در طالع مضمونم قدری که ندادی ام در یاری و دلداری هر نبض مرا هستی حسرت زده می پیچد تا مرگ مرا از غم فارغ نکند، هیچی
[ پنجشنبه ۸ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٢٢ ق.ظ ] [ پناه ]
تا یاد تو داشت شاعری یادش بود از من لب لبخنده فراموش شده تا کی غزل و ترانه باشد غم تو تا دل به مراد مانده در بند تو است
[ پنجشنبه ۳ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۸:٤٧ ق.ظ ] [ پناه ]
بعد از جفات هرچه که جانانه نیستی ای یار در ترانه یی شبهای بیکسی گم کرده ام صدای ترا در سکوت شعر لبخند هات هرچه بیادم نمانده اند زیبایت قسم به خدا کم نمیشود قلبی سیاه عاطفه از چشم مانده لیک یک عمر آرزوی تو بود و جنون من [ دوشنبه ٢٥ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۸:٢۳ ب.ظ ] [ پناه ]
ای ماه در خیال حقیرم چه میکنی شد عمرهاست کور تماشایتم ولی در چار راه وسوسه هر چند نیستی گر رفته ی ز آدینه های همآغوشی چیزی بنام همدلی مارا که بود نیست دست دعا اگرچه ز امیدتان تهیست [ سهشنبه ۱٩ مهر ۱۳٩٠ ] [ ٢:٤٠ ق.ظ ] [ پناه ]
الا ودیعه یی یک عمر درد و شیدایی به بیصدایی این خاکدان مرگ امید به ناتمامیی این درد های تدریجی بیا که بیتو غم یار را صبوری نیست صدای زمزمه یی یاد یار راچه شده
[ یکشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٢٠ ب.ظ ] [ پناه ]
چه شد بیاد همان بیدرنگ آمدنت؟ چه شد بخاطر آسوده یی غمت در من؟ چه شد تعامل لبهات با لبان من؟ چه شد تسلی شیرین دلنوازی هات؟ چه دیر پای در انتظار باید ماند؟ چه بسته است ره یی خوب آمدنهایت [ یکشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٤٩ ب.ظ ] [ پناه ]
تو رفتی زندگی زهریست زهریی ز یاس ات هیچ روزی خوش ندیدم چتو که عهد و سوگندت نمانده دو چشمانت که میگفتم شرابیست [ شنبه ٢ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٥٦ ق.ظ ] [ پناه ]
سینه تاریک، غزل بیخانه آسمان یک شب آه پیچ سکوت یاس هر کوچه همیرقصد ناز یار آنسویی تغافل حالی چشمهایش، غزلی، لبخندی حال تا خاطره ها میگریم عشق آن شربت تلخ ! های افسوس ..... الوداع یار ، الوداع هستی مردنم حتمی ، خوی او اینست
[ چهارشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ۸:٢۸ ق.ظ ] [ پناه ]
چه کشنده است چه پوچ است چه حرف زهری الوداع هرقدر آهسته شود سختر است غفلتت آنقدری شد که توانم فرسود گفته بودم نکند صبر مرابستاند! سینه یی کیست که عرق های تنت میبارد؟ فصل سرما بغلی های جدای اما چه کنم بودن بیهوده یی امید ترا .... [ یکشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:۱٢ ب.ظ ] [ پناه ]
دل در غم عاشقانه پوسید از من عشق آمد و یاس در برم کرد برفت تا آنکه ترا عهد وقسم گم گشته یک لحظه یی ترس از خدایت نکدیی [ شنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:۱۳ ق.ظ ] [ پناه ]
چه شد که درد و غم انباشت ای دوست به حدی سوی تان راهی نمانده شب تاریک و بی استاره از من
[ یکشنبه ٦ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٢٦ ق.ظ ] [ پناه ]
هوایت تا به امواج تحسر میشود مضمون چنان بخت سیاه پیچیده چشم صبحدم را که ترا ای آرزویی آزموده انس کی گیرم چرا از درد حرمانش رهای نیست ؟ حیرانم! به صحرا تازه خواهم ساخت رنگ خون هجران را برای سوختن از بیکسی تنها نمیمانم و... چنان نغزاست یار من که حتی گریه از دردش [ شنبه ٥ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ٩:۳٢ ق.ظ ] [ پناه ]
دردیم آنقدر که دوایی نماندمان شادی مگر ز چهره یی ما رو گرفته است شاید که بعد مرگ رسد مژده یی قرار عمری به ناله سار هوایش گذشت، حیف! تا چند چشمراهی و تا چند آرزو معبود مان ز عبادت بسیار خسته شد سوغات آرزوی من از لطف ها تهیست [ جمعه ٤ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:۳۳ ق.ظ ] [ پناه ]
همیشه شعر دلم را بهانه بودی و استی به آسمان بلند دعا و خواستنی هام و یا به گستره یی آرزوم رویش خورشید به هر نفس اگرت جان سروده ام عجبم نیست برای چیست گلم رشک بردن تو به هر کس بیا و عطر بریزان، غم طبیعت مارا مرا که بیتویی و بیکسیست اسطوره
[ پنجشنبه ۳ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ٩:۳٤ ق.ظ ] [ پناه ]
یک آفتاب رفتی ، صد شام تار ماندم چشم تو بیقراری آموخت جان و دل را قانون کینه یی تان کی بیگناه شناسد تا چند نا امیدی چشم مرا بیگیرد؟ هی تازه کن هوایی فصل گرفته ام را شعر مرا صدا کن از پشت عقده ای غم [ جمعه ٢۸ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ۸:٢٩ ق.ظ ] [ پناه ]
ترا که زمزمه یی ناشنوده مایوس است چه گویمت که دگر باره آیی تسکینم به نا باوری ات قد نمیکند هوشم به انتظار به این بیکسی به این شبها دوباره سایه گرفته است بیتوی هایم هوا هوای تمنا چقدر دلگیر است [ پنجشنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ۸:٤٩ ق.ظ ] [ پناه ]
|
|